تبليغاتX
دیار شهود

Image and video hosting by TinyPic

  شهد «شهود» را جز آنان که با « منطق جنون » می زیند، نمی چشند و هر که اذن دخول به حریم این حرم خواند، لاجرم، قدم در « وادی طوی» خواهد نهاد و امر « فاخلع نعلیک » میشنود، یاران! مهیا باشید که زین پس تا « او » راهی نیست...

 

  جناب میرحسین!

سلام

اینروزها که می بینم به لطف انتخابات بی نظیر! اخیر، بازار نامه نویسی و عریضه بافی داغ داغ است و جنابعالی هم هنوز، بر توسن توهم سوار، بیانیه ده و یازده و دوازده و سیزده و چهارده را فاتحانه درنوردیده و کم کم دارید به بیانیه "n" ام و شکستن رکوردهای برادر گینس نزدیک می شوید، بنده هم  جاهلانه جرات کردم تا چند کلامی با شما سخن بگویم. امیدوارم که خاطر نازکتان را مکدر نکنم!

جناب نخست وزیر سابق

راستش آنروز که حضورتان در انتخابات قطعی شد، بنده خوشحال شدم کسی را یافته ام که حداقل شایستگی دریافت آراء مردم را داشته باشد و در نشستهای دوستانه و خانوادگی هم بارها اعلام کردم که به احتمال فراوان رای بنده شما خواهید بود. پیشینه نظرات اقتصادی و توجه ویژه تان به محرومین و مستضعفین که حمایتهای فراوان خمینی عزیز از شما را در دوران نخست وزیری تان درپی داشت و نیز، عدم حضور در مخاصمات جناحی، خصوصا در این چند سال اخیر، از شما چهره ای مردمی، ساده زیست، معتمد و موجه ساخته بود که برغم خبرهای در گوشی از انتسابتان به اصلاح طلبان، وابسته به طیف و گروه خاصی بنظر نیایید.

جنابعالی نیز که بخوبی از داشتن این پایگاه مردمی در بین انقلابیون آگاه بودید، از همان ابتدا در سخنانتان، خود را نماینده بخشی از اصولگرایان و برخی اصلاح طلبان معرفی کرده و اقبال هر دو طیف را گوشزد می کردید.

ما نیز سرمست از این اتفاق مبارک، منتظر اعلان نظرات مکتوم شما ماندیم و بدقت مواضع و سخنان و خبرهای مرتبط به شما و دوستانتان را دنبال می کردیم. (1)؛ (2)؛ (3)

لکن هر روز که می گذشت، با واضح شدن ناگفته های چندین ساله، حلقه اطرافیان اصلاح طلبتان پر رنگتر شده و حامیان انقلابی، از گردتان پراکنده تر می شدند.

این سیر تا آنجا پیش رفت که تمام اجانب و دار و دسته داخلی شان را مجاب کرد که برای نیل به اهدافشان می توانند، تمام همتشان را مصروف شما و شعارهایتان کنند و اینچنین بود که هر چه پیش رفتید، فاصله ما و شما افزون گشت. حتی کار را بجایی رساندید که اینجانب، قربة الی الله، برای اینکه ردای ریاست جمهوری را بر قامت رعنای شما نبینم، دست بدامان رقیب تان شده و از خوف مرگ، به تب راضی شوم و می دانم بسیاری دیگر نیز چون من، چنین برهانی داشته اند برای گرایش به رییس جمهور فعلی.

----------------------------------

دنباله نامه را بعلت طولانی بودن در "ادامه مطلب" آورده ام...


ادامه مطلب
+  نوشته شده در روز  سه شنبه دوازدهم آبان 1388      | 

وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحبنظران حیرانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

...

آقای حسین حاج فرج دباغ ملقب به سروش

مقدمتا عرض می کنم، چندی بود که می خواستم مطلبکی برایت بنویسم.

آخر، می دیدم چگونه بحمدالله چپ و راست و شمال و جنوب، از قوت قلم و لطف رقمت بهره ها برده اند!

می دیدم، گونه ها از چنگال تیزت خراشیده است و دلها از دندان نیشت پاره پاره. می دیدم که مصباح یزدی را "نه فقیه و نه فیلسوف" نامیده ای و نصر را "همکار پهلوی". جوادی آملی را "جامانده در 400 سال پیش" خوانده ای و هایدگر را فیلسوف نازیها.

می دیدم فردید و شاگردانش را به باد تهمت و فحش و ناسزا گرفته ای و لاریجانی و بهمن پور و سبحانی را نیز. می دیدم تو را نه فهمی است بر دولت احمدی(ص)، و نه  رحمی است بر محمود دولتی(آبادی). نه پیران فرتوت از رشحه قلم راحتند و نه جوانان ناکام از رعشه حنجره ات ایمن.

 اما، دریغم می آمد که وقت گرانبها را خرج لومپن های ادیب مدرن کنم. با خود می گفتم نقّال شهیر مثنوی، حتما سری هم به "فیه ما فیه" زده و خوانده است:

"پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد. خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد. نمی دانست که از خود می رمد.

همه اخلاق بد - از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر- چون در توست، نمی رنجی؛ چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی."

لذا وقتی کلام نافذ بزرگان و توصیه برادرانه دلسوزان را در تو کارگر ندیدم، فهمیدم از بیان ناقص این حقیر نیز ترا سودی نیست!

"صم بکم عمی فهم لایرجعون".

لکن امروز که سفیهانه گمان بردی، به لطف گل آلودی عالم سیاست می توانی بزرگی کنی! و با خدوی خود، روی نکوی شمس طالع سپهر ولایت را بیالایی و نصیب خویش از این اوضاع درهم ببری، دیگر "محال عقل است و خلاف شرع، که تو را فضل و بلاغت، از چنگ عقوبت رهایی بخشد"!

ترسم از این چمن نبری آستین گل

کز گلشنش تحمل خاری نمی کنی

ساغر لطیف و بی غش و می فکنی به خاک؟

واندیشه از بلای خماری نمی کنی!

بر این باورم، سکوت ادیبان مودب و خاموشی دانشمندان مکرم در این سالها، تو را غره کرد تا عرصه را مناسب ترکتازی خود یافته و جاهلانه غریو فتح و ظفر سر دهی!

نخیر جناب روشنفکر دینی! سخت در اشتباهی.

آنانکه چشم عنایتی بر قیود اخلاقی دارند و حدود دینی، کریمانه، از مجادله با جاهلان و معامله با سفیهان و مکاتبه با هتاکان اجتناب می کنند. نه انکه ندانند و نتوانند بل،  

"قد یری الحول القلب وجه الحیله و دونه مانع من امر الله و نهیه فیدعها رای العین بعد القدره علیها و ینتهز فرصتها من لا حریجه له فی الدین"

بگذریم...

این هرزنامه اخیرت را که خطاب به مولایم خامنه ای عزیز نوشته بودی خواندم.

از خود پرسیدم چه شده است که فرومایگان مدعی، زبانشان درازی پیشه کرده و از پس نقاب علم و فلسفه، سیاهی درون هویدا کرده و سر مستانه در کوی و برزن، آوای دروغ و دغل و کینه و خشم و نفرت سرداده اند!؟

چه شده است که عابدان "خدای پلورالیست" باز، خرقه نیرنگ بر تن کرده و از " درد دین داشتن و درس دین دادن" می گویند!؟

چه شده است آنان که منافقانه، در هدم اساس دینداری و بنای مسلمانی تلاش وافر دارند، "ناله به درگاه سلطان عالم" می برند و با تکیه بر حمایتهای بی دریغ دنیای کفر، لب به شکوه از یگانه حکومت "الله" در جهان می گشایند!؟

دموکراسی پرستی و "وااسلاما" گفتن!؟ نشستن در دامان خسرو پرویز و قیصر، و مرثیه ثرایی برای "آبروی خدا" و "دیانت و نبوت"!؟ همنشینی با رومیان و همزبانی با رسول الله (ص)!؟ "عروسی خونین" را به وقایع ایران نسبت دادن و غمض عین از جنایات بی بدیل اصحاب دموکراسی و میلیتاریسم دهشتناک آنان!؟

از "قبح مشاهده این حکومت مجاهده" بردن و "طلعت مکروه و هیات ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون" حکومت فرادینی را  تطهیر کردن!؟

با خرابات نشینان ز کرامات لافیدن و از "ایمان راستین" گفتن و از"صدق سینه مردان راستگو و آب دیده پیران پارسا" و " دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان"!؟

آخر الامر هم "لا حول کنان دستهای تغابن بر یکدگر همی مالیدن" و از "قحط سال عدالت و فضیلت" نالیدن!

بر خود نهیب زدم...

این چه سوالاتی است!؟ مگر "من"، "تو" را نمی شناسم!؟ مگر "ما"، "شما" را نمی شناسیم!؟ سوابقت را نمی دانم!؟ مگر مقدمه "علم چیست فلسفه چیست" را نخوانده و سخنانت را نشنیده ام!؟ مگر نمی دانم از چون تویی سخن شفاف طلبیدن و "مدارا و مدیریت" خواستن آرزویی محال است، که مکرر در مکرر به عین الیقین دیده ام چگونه سیاه و سفید و زرد و سرخ را دریده ای!

مگر تو را نمی شناسم!؟ تو را و آن تلمیحات مزخرف مکتوب، که نقابی است بر کراهت ظاهر و دنائت باطن.

تو همانی که گاه جنگ بر طبل علم کوفتن و گاه صلح بر سبیل سخنوری راندن؛ هنگام انقلاب، انقلابی شدن و هنگام روشنفکری، روشنفکر شدن را خوب بلدی.

نیک می دانی چگونه از ابزار دینی و مذهبی و عرفانی در جامعه ی "متوسطان دیندار" بهره بگیری و پروژه پروتستانتیزه کردن، که بگمانت تنها راه رسیدن به آرمان مألوف "لیبرال دموکراسی" است را پیش ببری.

 و البته دینی نوشتن و "فرادینی" آرزو کردن از همان هنرهایی است که تنها در طایفه شما روشنفکران یافت می شود و مابقی خلق الله از این طنازی ها بی بهره اند. خصوصا روشنفکران دینی که مولود تناقض اند! تناقضی که دشمنانشان مذعن و دوستانشان معترف اند. برغم انکار تو، که چندین سال است برای یافتن مصداق "کوسه ریش پهن" مجاهدانه می کوشی!

"الی الله اشکوا من معشر یعیشون جهالا، و یمیتون ضلالا. لیس فیهم سعلة ابور من الکتاب اذا تلی حق تلاوته و لا سعلة انفق بیعا و لا اغلی ثمنا من الکتاب اذا حرف عن مواضعه و لا عندهم انکر من المعروف و لا اعرف من المنکر..."

جناب سروش

من حساسیت تو را درک می کنم.

همان حساسیتی که باعث شد این نامه را خطاب به خامنه ای عزیز بنویسی و آن یکی را به دولت آبادی نگون بخت، و ناجوانمردانه، از هر چه فحش و ناسزا و هتک و ناروایی که در چنته داشتی، خروار خروار در سطور آن پراکنده کنی و از شکستن اندک شأن علمی و فلسفی هیچ پروا نکنی!

همان حساسیتی که تو را بر آن داشت بی محابا دروغ بنویسی و دغل ببافی و تهمت بزنی و مرثیه خونبار و اشک آور! از وقایع اخیر بسرایی و شاعر پیشگی کنی و پشمینه پوشی و تند خویی!

بگمانم، اینروزها که رسانه های غربی، برایت به تصویر سازی توفان درونی این رژیم! می پردازند، هول برت داشته که نکند نظامی که خود روزی مدافعش بودی و در رثای شهدایش قلم می زدی، سرنگون شود و تو در همان مدینه فاضله دموکراتیک یا "فرادینی" همچون امروز سرت بی کلاه بماند.

آخر، ارج و قدری بلند در آن حکومت موهوم، محتاج پیشینه ای شفاف! است که نداری! پس باید برای اعلام برائت از این حکومت سنگ تمام می گذاشتی.

لذا در روز روشن، آیه ای از قرآن را به سرقت بردی و بهتانی عظیم بر "شجره طیبه الهی" بستی و هیچ شرم نکردی!

جسارت را به وقاحت آلودی و شاعران عزیز متعهد را به بی شعوری و مداحان را به مزدوری مذمت کردی!

آتش خشم و نفرت خود را نثار همه دلبستگان این نظام الهی کردی و زخم زدی و دریدی و نمک پاشیدی!

برغم افاضات پوچ صراطهای مستقیمت، ردای داوری برتن کردی و مهر سعادت بر سیاهه اشقیا زدی و بر لوح دل مومنان، انگ شقاوت چسباندی!

در این ارذل العمر، هوسهای کور و آرزوهای دور و رویاهای کودکانه ات را نمایاندی و خود را از "نسلی کامکار" دانستی که می خواهید "زوال استبداد دینی" را جشن بگیرید!

آری، همه این هزلیات برای این بود که شاه بیت مرقومه ات را که سالها از بیانش طفره می رفتی بیاوری:

"از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم."

تقبل الله!!!

این قصه عجب شنو از بخت باژگون

ما را بکشت یار به انفاس عیسوی!

جناب دباغ

ناشیانه گمان برده ای که این ها تو را به خواسته ات می رساند. اشتباه کردی. خود را شناساندی. کافیست سری به کامنتهای ذیل نامه ات به دولت آبادی در سایت همفکرت، "هم میهن" و یا "ایرانیان انگلستان" بیندازی تا میزان محبوبیتت در بین همان "زاهدان پارسای دموکرات و مجاهدان سبز حکومت فرادینی" نمایان گردد.

چه خوب شد که چنین کردی!

چه خوب شد که نقاب نفاقت بر افتاد و سر درونت فاش شد تا دیگر "شیخ اصلاحات" که در هر دو دوره انتخابات از او حمایت کردی، نتواند مزورانه شعار "احیای ارزشهای دوران امام" را با توسل به نام امثال تو فریاد کند.

چه خوب شد با ادبیات آنچنانی ات که بحمد الله، انقلابی و ضد انقلابی، ولایتی و ضد ولایتی و دوست و دشمن، همه و همه را فیض داده و می دهد، طعم تلخ "حکومت اخلاقی"ات را که "می خواهد آزادی را ارج نهد"، به دیگران چشاندی! و همه معنای "تحمل و مدارا و آزادی و اخلاق" شمایان را کاملا درک کردند!

چه خوب شد که افسانه آن دخترک "عاطفه امام" و داستان "ترانه موسوی" موهوم و آن دیگری، شهیده زنده ی جنبش سبز "سعیده پور آقایی"- که مصادیقی از اکاذیب متعدد شمایند- مبنای مدعیاتت قرار دادی تا میزان عقل و تدبیر و کفایت و درایتت بیش از پیش نمایان شده و قضاوتت نزد مردم عادلانه تر جلوه نماید!

نگار من چو درآید به خنده نمکین

نمک زیاده کند بر جراحت ریشان

خدا را شکر کرسی حکومت، بدست شما کینه توزان فحاش و قلم بدستان هتاک نیست و الا به تاسی از همبستران غربی ات، بنام دموکراسی و لیبرالیزم و تولرانس، از بکار گیری توپ و تانک و بمبهای اورانیومی و هیدروژنی هم ابا نمی کردید، منتهی قربة الی الدیموقراطی!

نکته آخر هم درباره "جنبش سبز"...

که چون هرزه ها، هر روز من باب تبرّک، شویی برایش کشف می شود!

تا کنون که شمرده ام، تو و مسعود رجوی و شیمون پرز و اوباما و نتانیاهو و سارکوزی و کلینتون و خاتمی و موسوی و کروبی و منتظری و صانعی و آتئیست ها و سلطنت طلبان و توده ایها و عده ای سرمایه دار شکم سیر و جوانان منحرف شمال شهری و بعضا جاهلان فریب خورده، مجاهدانه! زیر علمش سینه می زنید!

توده ایها برای ایران کمونیستی می جنگند، و سلطنت طلبها برای بازگشت پسر پهلوی گوربگور، و شما برای دموکراسی سکولار یا همان حکومت فرادینی، و کلینتون و سارکوزی و اوباما برای استعمار دوباره، شیمون پرز و اولمرت برای جلوگیری از حذف از روی نقشه و موسوی و کروبی و خاتمی و صانعی برای احیاء ارزشهای امام و انقلاب! و دیگران نیز هر کدام، مطاع درخور خویش از این آشفته بازار مکاره می برند. مبارکتان باشد.

دیگران را رها می کنم ولی بیادت می آورم که تو در انتخابات، بارها بر موسوی و طرز فکرش تاختی و به حمایت از کروبی تمام قد ایستادی و سخن گفتی. حتی در آن کمدی مشهور انتخاباتی اش، با عنوان "هنوز هم می پرسید چرا کروبی!؟" به ایفای نقش پرداختی و تصویرت برای جلب آراء رتبه پنجم! انتخابات از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد و لذا ربطی به "انتخاب سبز موسوی" نداری که امروز فاتحانه دم از آرای او می زنی!

این بسیار جالب است که شما روشنفکران دینی!، با اینهمه محبوبیت در سطح ایران!، میلیونها مردم غیرتمند طرفدار نظام مقدس جمهوری اسلامی و جوانان مومن و مردان متقی و زنان شجاع را که در نماز جمعه و جماعات و عید فطر و روز قدس و... برغم همه مشکلات و نارسایی ها و دشمنی ها، دلیرانه می آیند به هیچ می انگارید و بر شور و شعور آنان رذیلانه می تازید.

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد

رونق بازار آفتاب نکاهد

 در پایان متذکر می شوم، حقیقتا برای من این صحنه های عجیب و اتفاقات غریب و داستانهای مضحک، عجیب و غریب و مضحک نمی نماید.

می دانم معرکه ای بپاست و در سویی، غرب و شرق و چین و روسیه و امریکا و اسرائیل و تو و رجوی و سلطنت طلبان و دموکراسی پرستان و بقیه آنان که نامشان رفت ایستاده اید، زیر بیرق سبز شیطان. دیگر سوی "حزب الله" اند و مردمی ساده و بی تکلف، کفاش و بقال و بنا و کارمند و کارگر، مظلومین و محرومین و مستضعفان که نه دستشان به بی بی سی و سی ان ان می رسد و نه می دانند توییتر چیست و فیس بوک کدام است! نسبت این دو گروه را به هم، اگر ارباب رسانه ها و جراید مدرنتان به شما اجازت دهند، در راهپیمایی روز قدس به تمام قد می توانی ببینی.

"الیوم تواقفنا علی سبیل الحق و الباطل، من وثق بماء لم یظمأ"

بدبخت آن معدود کسانی که "ثبات قدم از سفله" می جویند و آخرتشان را به دنیای شما دونان می فروشند!

 من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم

صد بار توبه کردم و ديگر نمی‌کنم

باغ بهشت و سايه طوبی و قصر و حور

با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن

محتاج جنگ نيست برادر نمی‌کنم

پیر مغان حکایت معقول می کند

معذورم ار محال تو باور نمی کنم

  

و السلام لاهله

------------------------------------------------------------------

پی نوشتها:

۱- نامه سروش به مقام معظم رهبری

 http://www.drsoroush.com/Persian/By_DrSoroush/P-NWS-13880619-JashneZevaleEstebdadeDini.html

۲- خشم سروش از دولت آبادی - سایت هم میهن

http://www.hammihannews.com/news/3463

۳- سروش: گاهی چراغ دین دود می زند - سایت ایرانیان انگلستان

www.iranianuk.com/article.php?id=39782

۴- سروش در مصاحبه با روز: فلسفه هيچگاه اينقدر سياسی نبوده است (۱۰/۱۱/۸۴)

البته این صفحه از روی سایت سروش حذف شده!

۵- افاضات جناب روشنفکر دینی در مورد مناظره هم بسیار شنیدنی است. فعلا دسترسی به اینترنت پر سرعت ندارم. اما در اسرع وقت آپلود می کنم ان شاء الله

 

+  نوشته شده در روز  پنجشنبه دوم مهر 1388      | 

 

 عادت دارم شبها، کارهایی که فردا باید انجام دهم را روی کاغذ بنویسم. دیشب هم همین کار را انجام دادم، مثل همیشه. اما، امروز صبح که برخاستم، دیدم چشمهایم جایی را نمی بیند.

ابتلای به آنفولانزا، عفونت را به پلکها رسانده بود و آنها هم برای باز شدن، ناز می کردند و نَمی می خواستند. نمی دانستند چشمه ی چشم ما، روزهاست که خشکیده و بیابان گونه ها را سیراب نمی کند. لاجرم، برنخاستم، حتی ساعت را نمی دانستم، لحظه ای درنگ کردم و از ورای دو چشم سر، به سرّ این واقعه پرداختم...

آه، عجب دنیایی است و چقدر ما هیچیم!

چنان برنامه می ریزیم که گویی مرکز وقایع جهانیم و عالم به وجود ما بسته است. نمی دانیم که روزی بی آنکه از قبل بدانیم، همه چیزمان، امیال و آرزوها، دوستی ها و دشمنی ها، اولویتها و برنامه ها، همه و همه، "ناگهان" کات می شود و تمام...

فیاتیهم بغتة و هم لایشعرون (1)

.

.

هنوز لیست کارهای امروز مقابلم به تذکر مشغول است.

براستی، کدامین روز است که طلیعه صبح برخیزد و برای ما، برخاستنی نباشد!

...

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است

هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

 پی نوشت.....................................................

1-     سوره شعرا – آیه 202

+  نوشته شده در روز  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387      | 

  

غزه خاموش است

 غزه سرد است

غزه تاریک و بیمار است

غزه گرسنه است

...

کودکانش دارند از گرسنگی می میرند

بیمارانش از بی دارویی

جوانانش از ضرب گلوله های آتشین

و بقیه شان هم خودبخود!

چه عیبی دارد!؟

...

عوضش، دو میلیون نان خور کم می شود

یک میلیون فرصت شغلی ایجاد می شود

درآمد سرانه مزدوران سازشکار "فتح" افزایش می یابد

دورنمای صلح خاورمیانه روشن تر شده و تازه،

روح یاسر عرفات هم شاد می شود!

...

فدای سرت عزیزم

فدای سرتان عزیزانم

فدای سر همه ی آنها که بمبهای چند تنی تحویل وحشی های صهیونیست می دهند

فدای سر شارون و بوش و اولمرت و پرز و ملک عبدا... و مبارک و شاهزاده های ما قبل تاریخی عرب

فدای سر همه ی آنها

 که برای افزایش سود در طرح تحول اقتصادی!،

نقش کمکهای ایران را به مظلومان به سخره می گیرند

فدای سر ابومازن کثیف

فدای سر من و تو...

فدای سر همه ی آنها که نسکافه کوفت می کنند،

هالیوود می بینند،

و اصلا

فدای سر همه ی کوکاکولا نوشان حرفه ای!

آقای باراک حسین اوباما!

لطفا

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...

.

.

.

 همشهریان، هموطنان و دوستان گرامی! لطفا

برای شادی ارواح همه ی کودکان و جوانان،

 بیماران و مصدومان،

و همه و همه ی آنها که قرار است به همین زودیها در غزه بمیرند،

تا "دنیای آزاد" از دستشان خلاص شود،

یک "عمر" سکوت...

 

 

+  نوشته شده در روز  شنبه نهم آذر 1387      | 

 

 چندی بود می خواستم راجع به شیوه عملکرد رئیس محترم جمهور جناب احمدی نژاد سطوری رقمی کنم. راستش بنا به عللی صلاح ندانستم که حرفهای ما نیز وفق مراد دیگران(!) باشد که هر روز و هر ساعت، بی ربط و با ربط، تمام مشکلات فرهنگی و عقیدتی و سیاسی و ... و حتی باز شدن دهانه مترو خیابان شریعتی(!) را هم به ایشان منتسب می کنند و بهره های خویش را از این جریانات می برند. لکن این قضایای چند ماه اخیر، آنقدر آزارم داد که جام مصلحت بر زمین کوفتم و مطلبکی نگاشتم.

قصه ی ما با احمدی نژاد، از آن داستانها نیست که با دیگر رجال این مملکت فخیمه داریم، ما با احمدی نژاد (و نه اعوان و انصارش)، با زبان آرمانهای انقلاب سخن می گوییم، که می دانیم او نیز قلبش برای تحقق آنها می تپد. لذا بر خلاف دیگران که همه چیزشان را بنا به مصلحت قابل اغماض می دانیم و می دانستیم(!) و از قریب به اتفاق سخنان و اعمال و رفتار و سکنات آنها به تجاهل می گذریم و می گذشتیم، اما هرگز از او چنین چیزهایی را بر نمی تابیم.

داستان احمدی نژاد البته در این وبلاگ و در چند سطر محدود خلاصه نمی شود لکن به اجمال بر آن گذری می کنیم. تا بعد! ان شاء ا....

 قصه ما و او، از آنجا آغاز شد (شاید حاد شد)، که روزنامه ها نوشتند حضرت ایشان، در دیدار با جناب جوادی آملی از زبان دیگر دوستانش، از هاله ی نوری سخن گفته که او و همراهانش را در سازمان ملل احاطه کرده بود، که ما هم بلحاظ درازی گوش! این واقعه را تلاش مذبوحانه مخالفان در تخریب دولت کریمه ی حضرت ایشان دانستیم و وقتی رئیس محترم جمهور و نزدیکانش مثل جناب الهام، در کمال آرامش وقیحانه، به تکذیب کذب آن گفته ها پرداختند، ما دیگر مطمئن شدیم که در این ماجری توطئه ای در کار بوده است. لکن آن هنگام که فیلم آن سخنان را دیدم، بر سادگی خویش خندیدم، و دانستم چرا وقتی از صحت و سقم این سخنان از جناب جوادی آملی سوال شد، پاسخ فرمودند بروید از خود ایشان بپرسید!

بالاخره ما حیران ماندیم چگونه دروغی به این بزرگی، می تواند در روز روشن از دهان همچون کسی بیرون بیاید که می داند به برکت عصر مدرنیزم از آن محفل فیلمبرداری شده است و چگونه این سخنان به کذب تکذیب می شود و ایضا ماست مالی، و ایشان و دوستان و اعوان و انصار دور قاب چینشان، هرگز هیچ غم و غصه ای از این واقعه بدل راه نمی دهند و احتمالا با گنجاندن این سخن در دیگ فراخ "مصلحت" وجدان خویش را ساکت نموده اند!

داستان عزل و نصبها و استعفاهای اجباری و ... هم بسیار شنیدنی است. نمونه اش، آن تکذیب جناب الهام و آن عزلهایی که شاید به یکی دو روز پس از آن نرسید و سپس جناب الهام از اطلاع نداشتن خود سخن گفت. گر چه ما دیگر آنقدرها پشت گوشمان مخملی نبود که این سخنان جناب الهام را با توجه به نمونه قبلی آن باور کنیم، اما خود ایشان ندانستند اگر بفرض محال –که محال نیست!- آنچه گفتند راست بوده باشد، دیگر باید بحال آن دولت و رئیس و وزیر و وکیلش گریست!

در همآنروزها بود جناب آقای رحیمی که از مقربین درگاه ریاست جمهوری است، در جلسه ای و در حضور حضرت احمدی نژاد به مدیحه سرایی شرم آوری از او پرداخت که حال انسان را دیگرگون می کند و سکوت احمدی نژاد قصه ما، باعث شد بدین نتیجه رسیم که رئیس جمهور ما، گویا باور کرده که "معجزه هزاره سوم" است و احتمالا آن سخنان، بخشی و تنها بخشی! از واقعیت شخصیت اوست.

در این میان واجب است ذکر خیری شود از دار و دسته "بذرپاش" نماد جوانگرایی! دولت نهم، که چگونه سر از یکی از بزرگترین و سود ده ترین شرکتهای این مملکت در آورد، آنهم با کمال لیاقت!، همچنین وزیر محترم صنایع، جناب محرابیان و بقیه اقوام جناب هاشمی ثمره! که هر یک قسمتی از این تراژدی بزرگ را بخود اختصاص داده اند. بگذریم...

داستان ما ادامه یافت، با تصمیمات عجولانه، با اشتباهات فاحش و با پایفشاری های بی جا بر اشتباهات. تا آنجا که نوبت رسید به جناب اسلام شناس! دولت نهم، اسفندیار مشایی، که از قضا، در آنروزها نسبت فامیلی هم با رئیس جمهور محترم ما یافته و احمدی نژاد او را بدان صفت آراسته بود.

پس از شرکت آنحضرت در مراسم حرکات موزون! در ترکیه و اظهارات بسیار موشکافانه(!) اش در باب حجاب در کشور ما و حتی همین اواخر که بجهت سمتش در دولت و وظیفه اش در اسلام شناسی(!)، فرعی به فروع دین افزودند، جالب ترین بخش از سخنانش را به دوستی ما با مردمان اسرائیل اختصاص داد و سخن دیگرش که در محاق رفت، اعطای سخاوتمندانه لقب "بهترین مردم دنیا" به مردم عزیز کشور دوست و برادرمان، ایالات متحده امریکایی بود که در یک نظر سنجی، حدود یکی دو سال گذشته، دیدم که قریب به 60 درصد با حمله کشورشان به ایران موافق بوده اند.

از این سخنان جالبتر، عدم واکنش رئیس جمهور بود و رفتن به کوچه علی چپ، که تا چند روز و شاید هفته ای ادامه داشت و سپس در آن کنفرانس خبری، ایشان مجبور شد حمایت خویش را از فامیل محترم اعلام نموده و به ماست مالی معنای سخنان اسفندیار خان بپردازد. البته این نکته هم ناگفته نماند رئیس جمهور کار را به همین جا ختم نکردند و در مظلومیت رئیس میراث فرهنگی اش مرثیه سرایی هم کردند.

بعد هم شرایط پیش آمده، کار را بدانجا رساند که رهبر عزیزمان، در خطبه های نماز جمعه آنچنان در برابرش بایستند و پایان کار نیز آن نامه رذیلانه بود که نه حاوی عذرخواهی و نه تصحیح آن گفته های مزخرف بود.

به هر حال این قصه نیز گذشت، تا کار ما برسد به ماجرای وزارت کشور، که حقیقتا با هیچ آب کری گندش پاک نمی شود.

جناب احمدی نژاد با اصرار و الحاح فراوان، وزیر کشوری که با جنجال فراوان بر کرسی وزارت تکیه زده بود را(جناب پور محمدی)، با توجه به عدم استعفایش، از کار برکنار کرد و هاشمی را به سرپرستی آن گمارد. سپس با توجه به منقضی شدن مهلت سرپرستی، با نگارش نامه ای، از حکم حکومتی رهبر عزیزمان برای تمدید مهلت سرپرستی او استفاده کرد تا کسی را برای وزارت معرفی کند که آواز خوش مدیریتش(!) در معاونت اداری مالی صدا و سیما نقل محافل بود.

دکتر کردان!، که پیشینه ای بس روشن! در سوابق مدیریتی خود دارند، به برکت هزینه احمدی نژاد قصه ما، از اعتبار ولایت در هنگام رای اعتماد، بر کرسی وزارت نشست و بعد از ایجاد شبهه در صحت مدرک تحصیلی اش، با افتخار هر چه تمام تر!، مدرک خود به رسانه ها ارائه داد و اصرار کرد بر صحت اخذ مدرک دکترای افتخاریش!!!

با تحقیق فراوان مشخص شد که ایشان مدرک را جعل کرده اند و آنگاه این خیمه شب بازی با اعلام شکایت وزیر خیلی محترم! از کسی که مدرک مجعول را به ایشان داده! و اکنون فراری است، و نیز، اعلام حمایت جمع کثیری! از کارمندان وزارت کشور از او و ... ادامه یافت تا بوی گند این لجنزار عفن، بیش از پیش بلند شود و تا کنون، رئیس جمهور محترم عدالت پیشه!، به درخواستهای دیگران برای عزل این جاعل وقعی ننهاده اند که هیچ، گویا دستور داده اند با قدرت! بکار خویش ادامه دهد.

...

آقای احمدی نژاد

آیا گمان نمی کنید ره به ترکستان می برید!؟

هیچ می دانید چه تعداد از مردم این کشور به جرم مشابه وزیر کشور مورد حمایت قاطعانه شما، "جعل مدرک"، در زندان هستند و چه تعداد با این جرم از کار بیکار شده اند و یا با جریمه های سنگین مواجه شده اند!؟

هیچ می دانید بر خلاف تصورتان، دعوای ما با شما، بر سر "کاغذ پاره ها" نیست، بر سر دروغهایی است که گفته شده و می دانیم آنکه با دروغ بر مسند نشسته با دروغ هم بکار خود ادامه می دهد و آنکه با دروغ در هیات علمی و استادی دانشگاه بکار مشغول بوده، نان حرام بر سفره خود برده، از هیچ کاری مبری نیست، مگر آنقدرها احمق باشیم که باور کنیم ایشان حقوقی با این مدرک نگرفته اند و محض رضای خدا مشغول بکار بوده اند!

هیچ می دانید وقتی با کمال اطمینان از صحت بیش از 95 درصد از اطلاعات فرمهای پر شده در طرح تحول اقتصادی سخن می گویید مردم در دل به شما و به سیستمی که چنین تحلیلهای مزخرفی در اختیار شما می گذارد می خندند!؟

هیچ می دانید عزل و نصبهای فراوان و حذف تمامی منتقدین تان، فرصت کار و برنامه ریزی بلند مدت را از آنها می گیرد و مدیرانتان را به اطاعت کورکورانه از تمامی اوامر ملوکانه وا می دارد!؟

هیچ می دانید با میدان دادن به امثال بذرپاش و دار و دسته اش، چه نگاهی را به سیستم مدیریتی کشور رواج می دهید!؟

هیچ می دانید با سکوتتان در برابر متملقین و چاپلوسان مفلس، و با میدان دادن به آنها در چه منجلابی فرو می روید!؟

هیچ می دانید با دروغ گفتن و اصرار بر تکذیب وقایعی که بروشنی اتفاق افتاده اند، دیگران نسبت به تمامی ادعاهای شما چه نظری پیدا کرده اند!؟

هیچ می دانید که دعوای سیاسی شما با شهرداری بر سر منوریل چند میلیارد هزینه در برداشت و مردم درباره بازیهای چندش آور شهرداری و دولت بر سر هر مساله کوچک و بزرگ، چه نظری دارند!؟

...

ما به پیروی از پیر مرادمان، خمینی عزیز اعلام می کنیم، نه با شما و نه هیچ احد دیگری عقد اخوت نبسته ایم و دوستی ما، در درستی راهتان و اعمالتان نهفته است. از گناهان گذشته توبه کنید، با مردم صادق باشید و به شعارهایی که دادید پایبند بوده و بدانید که مردم ما، برای تحقق آرمانهای این انقلاب عزیز، تا پای جان ایستاده اند. از این پس هر روز که دکتر کردان! بر مسند وزارت باشد، فاصله ما با شما بصورت تصاعدی افزایش می یابد.

ما، گمان برده بودیم که داستان این دولت، با بقیه دولتها فرق دارد، نه تنها در شعار که در عمل نیز. لطفا این گمان را از ما نگیرید.

+  نوشته شده در روز  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387      |