تبليغاتX
دیار شهود
مولتی هاستر

  شهد «شهود» را جز آنان که با « منطق جنون » می زیند، نمی چشند و هر که اذن دخول به حریم این حرم خواند، لاجرم، قدم در « وادی طوی» خواهد نهاد و امر « فاخلع نعلیک » میشنود، یاران! مهیا باشید که زین پس تا « او » راهی نیست...

 

تهران، این کلان شهر بی در و پیکری که روزی قرار بود ام القرای جهان اسلام باشد، کابوس واره ای شده است که مردمانش، گر چه در بیان ذمّش سنگ تمام می گذارند لکن، هرگز فکر گسستن رشته تعلق آن نیز از مخیله شان عبور نمی کند.

این شهر مدرن زده، صورتی دارد همچون سیرت مردمانش و ظاهری دارد چون باطن ساکنانش. شلوغ، بی رحم، عجول و البته، پر از دروغ.

"مدرن زده" اما، داستان همان "غربزده" جلال عزیز است که در ابتدای کتاب شهیرش از آن سخن گفته. یعنی نه مدرن است و نه نیست!

شلوغیش هم که "اظهر من الشمس" است و اگر بدنبال یافتن مصداق "بی رحمی و عجول بودن" آن نیز هستید، کار دشواری پیش رو ندارید و می توانید به ترافیکهای مدوامش سری بزنید و رفتار رانندگان را در آن رصد کنید!  

...و اما داستان دروغ!

گمان نکنم این قلم، در این مجال اندک، هرگز بتواند در توضیح و تبیین آن توفیقی در خور بدست آورد:

"که شمه ای زبیانش به صد رساله برآید...!"

دروغ، آن رذیلتی است که گویی با گوشت و پوست و خون تهران و تهرانیها آمیخته و هر کس، بهر مناسبت ممکنی، با درایت!، چنگ بر این ریسمان می زند و بهره خویش از آن می برد. پای صحبت هر که می نشینی، در تقبیح آن،"نچ نچ" کنان، لبی می گزد و سری تکان می دهد و اتفاقا، از همه این ژست ها نیز بوی "دروغ" به مشام می رسد!

همچنین، تهرانیها، زبان پول را خوب می فهمند و به قواعد کثیف کسبش، تمکین کرده اند. فی الواقع باید گفت تهرانیها، دنیا را می خواهند و برای بدست اوردنش، همه چیزها نقش ابزار دارند. از کسب و کار و مدرسه و دانشگاه گرفته، تا دین و معنویت و عرفان.

بقول پیامبر اکرم (ص) نگاه کنید که می فرمایند:

«زمانی بر مردم فرا می رسد که اگر اسم کسی را شنیدی بهتر است آنکه او را نبینی و اگر او را دیدی بهتر است که او را تجربه نکنی و با آن برخوردی نداشته باشی و اگر برخورد کردی و او را آزمایش کردی آن وقت میبینی که آنها آدمهای خوبی نیستند. آنها آدم هایی هستند که دینشان پولشان می باشند و می بینی که تمام همت و هوش و حواس آنها برای شکمشان است و قبله ی آنها زنهایشان می باشند، برای پول حاضرند سجده کنند و برای نان حاضرند تا کمر خم شوند، آنها مردمی هستند گیج و مست، نه مسلمانند و نه مسیحی» (بحار الانوار جلد 52)

بدین رو، هیچ عجب نیست اگر جوانکی را ببینی که در دهه اول محرم، بر پشت ماشینش برنگ سرخ "یا حسین" نوشته و در همان حال، مقابل پای دخترکی! هرزه، به اصرار و الحاح بوق می زند تا هرزگی کند! و یا رباخواری که یک دهه برای "امام حسین" موهومش شام نذری می دهد، و یا مداحی که بر سر مبلغ با هیئتی به توافق نمی رسد! یا قاضی ای که رشوه می گیرد و پلیسی که "شیرینی" قبول می کند! و نانوایی که از سر و ته نان می زند، راننده تاکسی ای که بقیه پول مسافرش را کش می رود!، بقالی که ماست تاریخ مصرف گذشته قالب مشتری می کند، راننده اتوبوسی که بی هیچ پروایی رکیک ترین الفاظ را پیش روی زن و فرزند مردم بکار می برد و ...

هیچ عجب نیست ببینی همان شهری که بر تابلوهایش احادیث ائمه معصومین علیهم السلام می درخشد، در کنارشان تبلیغات "سامسونگ و سونی و نوکیا" هم رخ می نمایاند! همان شهری که باید منتظر "پدیده عالم" و عزیزترین بندگان خداوند –مهدی موعود- باشد، به برکت صدا و سیمای مثلا اسلامیش، هفته ها انتظار "پدیده شاندیز" را  می کشد! همان شهری که قول داده بودند "شهر اخلاق" باشد، در روز روشن می بینیم کیف کسی را بزور قمه و چاقو از دستانش در می آورند! همان شهری که پایه های منوریلش پس از سالها اتلاف وقت و سرمایه، بجهت عدم کارشناسی! برچیده می شود و در عوض، در تنها بزرگراه کمربندی اش در جنوب شرق، با کارشناسی تمام! "خط بی آر تی" نصب می شود تا اوج ترافیکش از 2 ساعت در روز، به 18- 17 ساعت افزایش یابد!

آری...

تهران برآیند آمال ما و صورت محقَق تمام آن مقولات بظاهر متناقضی است که در باطن جماعت ساکنش مستور است و لذا معتقدم آنچه حیات این شهر و ساکنانش را تهدید می کند، نه آن چیزی است که اینروزها به برکت کلام نامعقول رئیس جمهور در افواه پیچیده و نه آلودگی هوا و محیط زیست، بل آثار مخرب "دروغ و دغل و ریا" است!

گفت اينك راست پذرفتم به جان

كژ نمايد راست در پيش كژان

گر بگويى احولى را مه يكى است

گويدت اين دوست و در وحدت شكى است‏

ور بر او خندد كسى گويد دو است

راست دارد اين سزاى بد خو است

بر دروغان جمع مى‏آيد دروغ

الخبيثات الخبيثين زد فروغ

دل فراخان را بود دست فراخ

چشم كوران را عثار سنگ‏لاخ‏

 

 پی نگاشت....................................................

- لطفا نگویید انسانهای خوب هم در تهران یافت می شود که منکر آن نیستم لکن بنظرم نمای کلی این شهر همانست که آمده!

 

 

+  نوشته شده در روز  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389      | 

 

هر چه روزشمار عمر ورق می خورد و غبار نسیان بر انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین می نشیند، باز، هستند نکاتی که ناگهان بر حسب واقعه ای، از هزار توی تنگ و تاریک ذهن، به وقایع "امروز"ما نقب می زنند و خود می نمایانند. چاره ای هم نیست. نه آمدن آنها خود خواسته است و نه رفتن، و نه بازآمدنشان!

الغرض، یادم می آید در دوران خردسالی –شاید آنروزها که تازه مدرسه رفتن را تجربه کرده بودم- در تأملات! قبل از خواب شبانه، به سرگذشت "نام"ها بسیار فکر می کردم. مثلا با خود می گفتم "اگر اسم کوچک من و برادرم عوض شود، چه می شود" و یا "اگر نام دوستانم با هم جابجا شود، نسبت من با آنها چگونه می شود!؟"

جدا از عمق آنروزهای پرسش من!، اصولا وقتی اینگونه مباحث مطرح می شود و بسط می یابد، متوجه نقش مهم کلمات(زبان) و ارتباط آنها با مفاهیم ذهنی می شویم. یعنی در می یابیم که همین کلمات که براحتی از دهان ما خارج می شود، می تواند بستر تاملات ژرفی باشد که رد پایش در فلسفه، خصوصا از حدود یک قرن قبل، بسیار بچشم می خورد.

در این میان، بنظرم آنچه کمتر محل اختلاف است، آنست که نام ها، نشانه ای هستند برای شناخت و تمیز مفاهیم کلی و جزئی موجود در ذهن از یکدیگر و صرفا برای بکارگیری در زبان، به عنوان ابزار ارتباط انسانی اعتبار شده اند و صد البته، هیچ اصالتی ندارند.(1)

یعنی من و شما "به کوتاهترین خط رسم شده بین دو نقطه"، چه خط بگوییم چه سطح و چه مکعب و مثلث، در واقعیت "خط بودن" آن تغییری ایجاد نمی شود و لذاست که می گویند نامها، اعتباری و قراردادی هستند. یعنی مقرر شده است که ما به میز "میز" بگوییم و به صندلی، "صندلی" و اگر به میز، چیز دیگری نیز می گفتیم، باز هم "میز" ی داشتیم که رایانه بر روی آن بگذاریم یا بنویسیم و یا برای دو روزی پشتش نشستن، غرق تهمت و دروغ و دغل و حرص و آز شویم.

وقایع این روزها، مرا به سوال آنروزهایم بازگرداند. با اندکی تغییر!

براستی اگر مثلا نام "روح ا... موسوی خمینی" را با نام "محمدرضا پهلوی" عوض کنیم چه می شود!؟ نگاه کنید:

             - آیت ا... محمدرضا پهلوی:

"ولایت فقیه همان ولایت مطلقه رسول اکرم(ص) است." (2)

"آنروز که آمریکا از ما تعریف کند باید عزا گرفت" (3)

"بهترین اصل در قانون اساسی این اصل ولایت فقیه است" (4)

"تضعیف و توهین به فقهای شورای نگهبان امری خطرناک برای کشور و اسلام است" (5)

"دفاع از اسلام و حزب الله اصل خدشه ناپذیر سیاست جمهوری اسلامی است" (6)

 

مسلم است که در صورت جابجایی اسامی، تغییری در ارادت و عشق و محبت ما نسبت به صاحب آن اقوال و افعال حاصل نمی شود.

چرا که "اسم" ها را اعتباری و "رسم" ها را حقیقت وجود افراد می دانیم  و برای سنجش صدق و کذب "رسم"ها آنها را به ترازوی "عدالت و فضیلت و حقیقت" سپرده و سپس مهر حب و بغض بر آنها می زنیم. و الا اگر قرار بود نامها، نشانی از درون انسانها بدهند، ما باید مرید "صادق هدایت" دیوانه ی لومپن بودیم که سیاهی فکر و قلمش، سالهاست ادبیات کشور را متعفن کرده، اما ما چنان هستیم!؟ نه.

فرمایش حضرت امیرالمؤمنین(ع) نیز در همین راستاست:

« انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال»

...

اما براستی این "خمینی" کیست که پاره کردن عکس او، منشأ درگیری های چند روز اخیر شده است و وجه تمایز او با دیگر انسانها چیست؟

آیا خمینی انسانی بود همچون من و شما!؟ سری داشت و دو چشم و دو گوش و بینی و ابروان. دو دست داشت و دو پا و انگشتان و ناخنها و ... همچون دیگران!؟

همین!؟

پس جناب "روح الله موسوی خمینی". چه تفاوتی دارد مثلا با "محمد رضا پهلوی"، یا "حسینعلی منتظری" یا "جرج بوش" یا "دیوید بکام" و "میرحسین موسوی" و هر شخص دیگر!؟

نخیر، خمینی عزیز، نه نامی است تهی از محتوا و نه کالبدی است بی روح که بشود به هر نیرنگی از او کام گرفت و ابزار تمتع دیگران شود.

خمینی عزیز ما، عارفی واصل، عالمی عامل، فقیهی دین شناس و مجاهدی بی نظیر بود که دین را از کنج پستوی خانه ها، به تمام شئون اجتماعی و سیاسی و فرهنگی آورد و عرفان و فلسفه و فقه و جهاد را با هم در آمیخت و شرابی طهور ساخت تا تشنگان وصل در این غربتکده آخرالزمان، از آن کام برگیرند.

خمینی، مجموعه ای بود از افعال و اقوال و اندیشه ها که اس الاساس آنها لزوم تمسک به "ولایت الهی" بود که در عصر غیبت در "ولایت فقیه" متجلی می شد و مگر می توان "خمینی" را دوست داشت و تیشه بر بنای محکمی زد که با رنج و مرارت و مجاهدت او و یاران شهیدش استوار مانده است!؟

مگر می توان "خط امامی" بود و در هتک و هدم "بسیج و سپاه و شورای نگهبان و دستگاه قضایی" تلاش وافر داشت!؟

مگر می توان خود را "نخست وزیر" امام نامید و هم پیاله شرق و غرب و بوش و سارکوزی و اوباما و کلینتون و برلوسکونی و رضا پهلوی و سروش و کدیور و منتظری و اعوان وانصارشان شد!؟

آری می توان!

اگر می گویید نه، به بیانیه جناب متوهم و مرثیه های او در باب پاره شدن عکس امام عزیز نگاهی بیندازید! به مطالب "بی بی سی" نظر اندازید که می گوید "اگر امام زنده بود با ما بود"! به سخنان منتظری نگاه کنید که از محبت امام می گفت!

به همه آنها که تیشه برداشته اند و بجان شجره طیبه الهی افتاده اند بنگرید، بعد هم "سوره منافقون" را دوره کنید!

 

-----------------------------------------------

پی نگاشت:

 این مطلب برای چند روز پیش بود که با توجه به سرعت نزدیک به نور اتفاقات اخیر کمی دیر شده است!

۱) البته برخی نظرشان در این باره کمی فرق می کند.

۲ و ۳ و ۴ و ۵ و ۶ ) از بیانات حضرت روح الله است که در کتاب کلمات قصار ایشان موجود است.

+  نوشته شده در روز  سه شنبه هشتم دی 1388      | 

 

  جناب میرحسین!

سلام

اینروزها که می بینم به لطف انتخابات بی نظیر! اخیر، بازار نامه نویسی و عریضه بافی داغ داغ است و جنابعالی هم هنوز، بر توسن توهم سوار، بیانیه ده و یازده و دوازده و سیزده و چهارده را فاتحانه درنوردیده و کم کم دارید به بیانیه "n" ام و شکستن رکوردهای برادر گینس نزدیک می شوید، بنده هم  جاهلانه جرات کردم تا چند کلامی با شما سخن بگویم. امیدوارم که خاطر نازکتان را مکدر نکنم!

جناب نخست وزیر سابق

راستش آنروز که حضورتان در انتخابات قطعی شد، بنده خوشحال شدم کسی را یافته ام که حداقل شایستگی دریافت آراء مردم را داشته باشد و در نشستهای دوستانه و خانوادگی هم بارها اعلام کردم که به احتمال فراوان رای بنده شما خواهید بود. پیشینه نظرات اقتصادی و توجه ویژه تان به محرومین و مستضعفین که حمایتهای فراوان خمینی عزیز از شما را در دوران نخست وزیری تان درپی داشت و نیز، عدم حضور در تخاصمات جناحی، خصوصا در این چند سال اخیر، از شما چهره ای مردمی، ساده زیست، معتمد و موجه ساخته بود که برغم خبرهای در گوشی از انتسابتان به اصلاح طلبان، وابسته به طیف و گروه خاصی بنظر نیایید.

جنابعالی هم که بخوبی از داشتن این پایگاه مردمی در بین انقلابیون آگاه بودید، از همان ابتدا در سخنانتان، خود را نماینده بخشی از اصولگرایان و برخی اصلاح طلبان معرفی کرده و اقبال هر دو طیف را گوشزد می کردید.

این نکات بود که ما را بر آن داشت تا بدقت منتظر اعلان نظرات مکتوم شما بمانیم و مواضع و سخنان و خبرهای مرتبط به شما و دوستانتان را دنبال کنیم.(1)؛ (2)؛ (3)

لکن هر روز که می گذشت، با واضح شدن ناگفته های چندین ساله، حلقه اطرافیان اصلاح طلبتان پر رنگتر شده و حامیان انقلابی، از گردتان پراکنده تر می شدند.

این سیر تا آنجا پیش رفت که تمام اجانب و دار و دسته داخلی شان را مجاب کرد که برای نیل به اهدافشان می توانند، تمام همتشان را مصروف شما و شعارهایتان کنند و اینچنین بود که هر چه پیش رفتید، فاصله ما و شما افزون گشت. حتی کار را بجایی رساندید که اینجانب، قربة الی الله، برای اینکه ردای ریاست جمهوری را بر قامت رعنای شما نبینم، دست بدامان رقیب تان شده و از خوف مرگ، به تب راضی شوم و می دانم بسیاری دیگر نیز چون من، چنین برهانی داشته اند برای گرایش به رییس جمهور فعلی.

----------------------------------

دنباله نامه را بعلت طولانی بودن در "ادامه مطلب" آورده ام...


ادامه مطلب
+  نوشته شده در روز  سه شنبه دوازدهم آبان 1388      | 

وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحبنظران حیرانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

...

آقای حسین حاج فرج دباغ ملقب به سروش

مقدمتا عرض می کنم، چندی بود که می خواستم مطلبکی برایت بنویسم.

آخر، می دیدم چگونه بحمدالله چپ و راست و شمال و جنوب، از قوت قلم و لطف رقمت بهره ها برده اند!

می دیدم، گونه ها از چنگال تیزت خراشیده است و دلها از دندان نیشت پاره پاره. می دیدم که مصباح یزدی را "نه فقیه و نه فیلسوف" نامیده ای و نصر را "همکار پهلوی". جوادی آملی را "جامانده در 400 سال پیش" خوانده ای و هایدگر را فیلسوف نازیها.

می دیدم فردید و شاگردانش را به باد تهمت و فحش و ناسزا گرفته ای و لاریجانی و بهمن پور و سبحانی را نیز. می دیدم تو را نه فهمی است بر دولت احمدی(ص)، و نه  رحمی است بر محمود دولتی(آبادی). نه پیران فرتوت از رشحه قلم راحتند و نه جوانان ناکام از رعشه حنجره ات ایمن.

 اما، دریغم می آمد که وقت گرانبها را خرج لومپن های ادیب مدرن کنم. با خود می گفتم نقّال شهیر مثنوی، حتما سری هم به "فیه ما فیه" زده و خوانده است:

"پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد. خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد. نمی دانست که از خود می رمد.

همه اخلاق بد - از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر- چون در توست، نمی رنجی؛ چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی."

لذا وقتی کلام نافذ بزرگان و توصیه برادرانه دلسوزان را در تو کارگر ندیدم، فهمیدم از بیان ناقص این حقیر نیز ترا سودی نیست!

"صم بکم عمی فهم لایرجعون".

لکن امروز که سفیهانه گمان بردی، به لطف گل آلودی عالم سیاست می توانی بزرگی کنی! و با خدوی خود، روی نکوی شمس طالع سپهر ولایت را بیالایی و نصیب خویش از این اوضاع درهم ببری، دیگر "محال عقل است و خلاف شرع، که تو را فضل و بلاغت، از چنگ عقوبت رهایی بخشد"!

ترسم از این چمن نبری آستین گل

کز گلشنش تحمل خاری نمی کنی

ساغر لطیف و بی غش و می فکنی به خاک؟

واندیشه از بلای خماری نمی کنی!

بر این باورم، سکوت ادیبان مودب و خاموشی دانشمندان مکرم در این سالها، تو را غره کرد تا عرصه را مناسب ترکتازی خود یافته و جاهلانه غریو فتح و ظفر سر دهی!

نخیر جناب روشنفکر دینی! سخت در اشتباهی.

آنانکه چشم عنایتی بر قیود اخلاقی دارند و حدود دینی، کریمانه، از مجادله با جاهلان و معامله با سفیهان و مکاتبه با هتاکان اجتناب می کنند. نه انکه ندانند و نتوانند بل،  

"قد یری الحول القلب وجه الحیله و دونه مانع من امر الله و نهیه فیدعها رای العین بعد القدره علیها و ینتهز فرصتها من لا حریجه له فی الدین"

بگذریم...

این هرزنامه اخیرت را که خطاب به مولایم خامنه ای عزیز نوشته بودی خواندم.

از خود پرسیدم چه شده است که فرومایگان مدعی، زبانشان درازی پیشه کرده و از پس نقاب علم و فلسفه، سیاهی درون هویدا کرده و سر مستانه در کوی و برزن، آوای دروغ و دغل و کینه و خشم و نفرت سرداده اند!؟

چه شده است که عابدان "خدای پلورالیست" باز، خرقه نیرنگ بر تن کرده و از " درد دین داشتن و درس دین دادن" می گویند!؟

چه شده است آنان که منافقانه، در هدم اساس دینداری و بنای مسلمانی تلاش وافر دارند، "ناله به درگاه سلطان عالم" می برند و با تکیه بر حمایتهای بی دریغ دنیای کفر، لب به شکوه از یگانه حکومت "الله" در جهان می گشایند!؟

دموکراسی پرستی و "وااسلاما" گفتن!؟ نشستن در دامان خسرو پرویز و قیصر، و مرثیه ثرایی برای "آبروی خدا" و "دیانت و نبوت"!؟ همنشینی با رومیان و همزبانی با رسول الله (ص)!؟ "عروسی خونین" را به وقایع ایران نسبت دادن و غمض عین از جنایات بی بدیل اصحاب دموکراسی و میلیتاریسم دهشتناک آنان!؟

از "قبح مشاهده این حکومت مجاهده" بردن و "طلعت مکروه و هیات ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون" حکومت فرادینی را  تطهیر کردن!؟

با خرابات نشینان ز کرامات لافیدن و از "ایمان راستین" گفتن و از"صدق سینه مردان راستگو و آب دیده پیران پارسا" و " دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان"!؟

آخر الامر هم "لا حول کنان دستهای تغابن بر یکدگر همی مالیدن" و از "قحط سال عدالت و فضیلت" نالیدن!

بر خود نهیب زدم...

این چه سوالاتی است!؟ مگر "من"، "تو" را نمی شناسم!؟ مگر "ما"، "شما" را نمی شناسیم!؟ سوابقت را نمی دانم!؟ مگر مقدمه "علم چیست فلسفه چیست" را نخوانده و سخنانت را نشنیده ام!؟ مگر نمی دانم از چون تویی سخن شفاف طلبیدن و "مدارا و مدیریت" خواستن آرزویی محال است، که مکرر در مکرر به عین الیقین دیده ام چگونه سیاه و سفید و زرد و سرخ را دریده ای!

مگر تو را نمی شناسم!؟ تو را و آن تلمیحات مزخرف مکتوب، که نقابی است بر کراهت ظاهر و دنائت باطن.

تو همانی که گاه جنگ بر طبل علم کوفتن و گاه صلح بر سبیل سخنوری راندن؛ هنگام انقلاب، انقلابی شدن و هنگام روشنفکری، روشنفکر شدن را خوب بلدی.

نیک می دانی چگونه از ابزار دینی و مذهبی و عرفانی در جامعه ی "متوسطان دیندار" بهره بگیری و پروژه پروتستانتیزه کردن، که بگمانت تنها راه رسیدن به آرمان مألوف "لیبرال دموکراسی" است را پیش ببری.

 و البته دینی نوشتن و "فرادینی" آرزو کردن از همان هنرهایی است که تنها در طایفه شما روشنفکران یافت می شود و مابقی خلق الله از این طنازی ها بی بهره اند. خصوصا روشنفکران دینی که مولود تناقض اند! تناقضی که دشمنانشان مذعن و دوستانشان معترف اند. برغم انکار تو، که چندین سال است برای یافتن مصداق "کوسه ریش پهن" مجاهدانه می کوشی!

"الی الله اشکوا من معشر یعیشون جهالا، و یمیتون ضلالا. لیس فیهم سعلة ابور من الکتاب اذا تلی حق تلاوته و لا سعلة انفق بیعا و لا اغلی ثمنا من الکتاب اذا حرف عن مواضعه و لا عندهم انکر من المعروف و لا اعرف من المنکر..."

جناب سروش

من حساسیت تو را درک می کنم.

همان حساسیتی که باعث شد این نامه را خطاب به خامنه ای عزیز بنویسی و آن یکی را به دولت آبادی نگون بخت، و ناجوانمردانه، از هر چه فحش و ناسزا و هتک و ناروایی که در چنته داشتی، خروار خروار در سطور آن پراکنده کنی و از شکستن اندک شأن علمی و فلسفی هیچ پروا نکنی!

همان حساسیتی که تو را بر آن داشت بی محابا دروغ بنویسی و دغل ببافی و تهمت بزنی و مرثیه خونبار و اشک آور! از وقایع اخیر بسرایی و شاعر پیشگی کنی و پشمینه پوشی و تند خویی!

بگمانم، اینروزها که رسانه های غربی، برایت به تصویر سازی توفان درونی این رژیم! می پردازند، هول برت داشته که نکند نظامی که خود روزی مدافعش بودی و در رثای شهدایش قلم می زدی، سرنگون شود و تو در همان مدینه فاضله دموکراتیک یا "فرادینی" همچون امروز سرت بی کلاه بماند.

آخر، ارج و قدری بلند در آن حکومت موهوم، محتاج پیشینه ای شفاف! است که نداری! پس باید برای اعلام برائت از این حکومت سنگ تمام می گذاشتی.

لذا در روز روشن، آیه ای از قرآن را به سرقت بردی و بهتانی عظیم بر "شجره طیبه الهی" بستی و هیچ شرم نکردی!

جسارت را به وقاحت آلودی و شاعران عزیز متعهد را به بی شعوری و مداحان را به مزدوری مذمت کردی!

آتش خشم و نفرت خود را نثار همه دلبستگان این نظام الهی کردی و زخم زدی و دریدی و نمک پاشیدی!

برغم افاضات پوچ صراطهای مستقیمت، ردای داوری برتن کردی و مهر سعادت بر سیاهه اشقیا زدی و بر لوح دل مومنان، انگ شقاوت چسباندی!

در این ارذل العمر، هوسهای کور و آرزوهای دور و رویاهای کودکانه ات را نمایاندی و خود را از "نسلی کامکار" دانستی که می خواهید "زوال استبداد دینی" را جشن بگیرید!

آری، همه این هزلیات برای این بود که شاه بیت مرقومه ات را که سالها از بیانش طفره می رفتی بیاوری:

"از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم."

تقبل الله!!!

این قصه عجب شنو از بخت باژگون

ما را بکشت یار به انفاس عیسوی!

جناب دباغ

ناشیانه گمان برده ای که این ها تو را به خواسته ات می رساند. اشتباه کردی. خود را شناساندی. کافیست سری به کامنتهای ذیل نامه ات به دولت آبادی در سایت همفکرت، "هم میهن" و یا "ایرانیان انگلستان" بیندازی تا میزان محبوبیتت در بین همان "زاهدان پارسای دموکرات و مجاهدان سبز حکومت فرادینی" نمایان گردد.

چه خوب شد که چنین کردی!

چه خوب شد که نقاب نفاقت بر افتاد و سر درونت فاش شد تا دیگر "شیخ اصلاحات" که در هر دو دوره انتخابات از او حمایت کردی، نتواند مزورانه شعار "احیای ارزشهای دوران امام" را با توسل به نام امثال تو فریاد کند.

چه خوب شد با ادبیات آنچنانی ات که بحمد الله، انقلابی و ضد انقلابی، ولایتی و ضد ولایتی و دوست و دشمن، همه و همه را فیض داده و می دهد، طعم تلخ "حکومت اخلاقی"ات را که "می خواهد آزادی را ارج نهد"، به دیگران چشاندی! و همه معنای "تحمل و مدارا و آزادی و اخلاق" شمایان را کاملا درک کردند!

چه خوب شد که افسانه آن دخترک "عاطفه امام" و داستان "ترانه موسوی" موهوم و آن دیگری، شهیده زنده ی جنبش سبز "سعیده پور آقایی"- که مصادیقی از اکاذیب متعدد شمایند- مبنای مدعیاتت قرار دادی تا میزان عقل و تدبیر و کفایت و درایتت بیش از پیش نمایان شده و قضاوتت نزد مردم عادلانه تر جلوه نماید!

نگار من چو درآید به خنده نمکین

نمک زیاده کند بر جراحت ریشان

خدا را شکر کرسی حکومت، بدست شما کینه توزان فحاش و قلم بدستان هتاک نیست و الا به تاسی از همبستران غربی ات، بنام دموکراسی و لیبرالیزم و تولرانس، از بکار گیری توپ و تانک و بمبهای اورانیومی و هیدروژنی هم ابا نمی کردید، منتهی قربة الی الدیموقراطی!

نکته آخر هم درباره "جنبش سبز"...

که چون هرزه ها، هر روز من باب تبرّک، شویی برایش کشف می شود!

تا کنون که شمرده ام، تو و مسعود رجوی و شیمون پرز و اوباما و نتانیاهو و سارکوزی و کلینتون و خاتمی و موسوی و کروبی و منتظری و صانعی و آتئیست ها و سلطنت طلبان و توده ایها و عده ای سرمایه دار شکم سیر و جوانان منحرف شمال شهری و بعضا جاهلان فریب خورده، مجاهدانه! زیر علمش سینه می زنید!

توده ایها برای ایران کمونیستی می جنگند، و سلطنت طلبها برای بازگشت پسر پهلوی گوربگور، و شما برای دموکراسی سکولار یا همان حکومت فرادینی، و کلینتون و سارکوزی و اوباما برای استعمار دوباره، شیمون پرز و اولمرت برای جلوگیری از حذف از روی نقشه و موسوی و کروبی و خاتمی و صانعی برای احیاء ارزشهای امام و انقلاب! و دیگران نیز هر کدام، متاع درخور خویش از این آشفته بازار مکاره می برند. مبارکتان باشد.

دیگران را رها می کنم ولی بیادت می آورم که تو در انتخابات، بارها بر موسوی و طرز فکرش تاختی و به حمایت از کروبی تمام قد ایستادی و سخن گفتی. حتی در آن کمدی مشهور انتخاباتی اش، با عنوان "هنوز هم می پرسید چرا کروبی!؟" به ایفای نقش پرداختی و تصویرت برای جلب آراء رتبه پنجم! انتخابات از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد و لذا ربطی به "انتخاب سبز موسوی" نداری که امروز فاتحانه دم از آرای او می زنی!

این بسیار جالب است که شما روشنفکران دینی!، با اینهمه محبوبیت در سطح ایران!، میلیونها مردم غیرتمند طرفدار نظام مقدس جمهوری اسلامی و جوانان مومن و مردان متقی و زنان شجاع را که در نماز جمعه و جماعات و عید فطر و روز قدس و... برغم همه مشکلات و نارسایی ها و دشمنی ها، دلیرانه می آیند به هیچ می انگارید و بر شور و شعور آنان رذیلانه می تازید.

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد

رونق بازار آفتاب نکاهد

 در پایان متذکر می شوم، حقیقتا برای من این صحنه های عجیب و اتفاقات غریب و داستانهای مضحک، عجیب و غریب و مضحک نمی نماید.

می دانم معرکه ای بپاست و در سویی، غرب و شرق و چین و روسیه و امریکا و اسرائیل و تو و رجوی و سلطنت طلبان و دموکراسی پرستان و بقیه آنان که نامشان رفت ایستاده اید، زیر بیرق سبز شیطان. دیگر سوی "حزب الله" اند و مردمی ساده و بی تکلف، کفاش و بقال و بنا و کارمند و کارگر، مظلومین و محرومین و مستضعفان که نه دستشان به بی بی سی و سی ان ان می رسد و نه می دانند توییتر چیست و فیس بوک کدام است! نسبت این دو گروه را به هم، اگر ارباب رسانه ها و جراید مدرنتان به شما اجازت دهند، در راهپیمایی روز قدس به تمام قد می توانی ببینی.

"الیوم تواقفنا علی سبیل الحق و الباطل، من وثق بماء لم یظمأ"

بدبخت آن معدود کسانی که "ثبات قدم از سفله" می جویند و آخرتشان را به دنیای شما دونان می فروشند!

 من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم

صد بار توبه کردم و ديگر نمی‌کنم

باغ بهشت و سايه طوبی و قصر و حور

با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن

محتاج جنگ نيست برادر نمی‌کنم

پیر مغان حکایت معقول می کند

معذورم ار محال تو باور نمی کنم

  

و السلام لاهله

------------------------------------------------------------------

پی نوشتها:

۱- نامه سروش به مقام معظم رهبری

 http://www.drsoroush.com/Persian/By_DrSoroush/P-NWS-13880619-JashneZevaleEstebdadeDini.html

۲- خشم سروش از دولت آبادی - سایت هم میهن

http://www.hammihannews.com/news/3463

۳- سروش: گاهی چراغ دین دود می زند - سایت ایرانیان انگلستان

www.iranianuk.com/article.php?id=39782

۴- سروش در مصاحبه با روز: فلسفه هيچگاه اينقدر سياسی نبوده است (۱۰/۱۱/۸۴)

البته این صفحه از روی سایت سروش حذف شده!

۵- افاضات جناب روشنفکر دینی در مورد مناظره هم بسیار شنیدنی است. فعلا دسترسی به اینترنت پر سرعت ندارم. اما در اسرع وقت آپلود می کنم ان شاء الله

 

+  نوشته شده در روز  پنجشنبه دوم مهر 1388      | 

 

 عادت دارم شبها، کارهایی که فردا باید انجام دهم را روی کاغذ بنویسم. دیشب هم همین کار را انجام دادم، مثل همیشه. اما، امروز صبح که برخاستم، دیدم چشمهایم جایی را نمی بیند.

ابتلای به آنفولانزا، عفونت را به پلکها رسانده بود و آنها هم برای باز شدن، ناز می کردند و نَمی می خواستند. نمی دانستند چشمه ی چشم ما، روزهاست که خشکیده و بیابان گونه ها را سیراب نمی کند. لاجرم، برنخاستم، حتی ساعت را نمی دانستم، لحظه ای درنگ کردم و از ورای دو چشم سر، به سرّ این واقعه پرداختم...

آه، عجب دنیایی است و چقدر ما هیچیم!

چنان برنامه می ریزیم که گویی مرکز وقایع جهانیم و عالم به وجود ما بسته است. نمی دانیم که روزی بی آنکه از قبل بدانیم، همه چیزمان، امیال و آرزوها، دوستی ها و دشمنی ها، اولویتها و برنامه ها، همه و همه، "ناگهان" کات می شود و تمام...

فیاتیهم بغتة و هم لایشعرون (1)

.

.

هنوز لیست کارهای امروز مقابلم به تذکر مشغول است.

براستی، کدامین روز است که طلیعه صبح برخیزد و برای ما، برخاستنی نباشد!

...

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است

هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

 پی نوشت.....................................................

1-     سوره شعرا – آیه 202

+  نوشته شده در روز  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387      |