تبليغاتX
دیار شهود

Image and video hosting by TinyPic

  شهد «شهود» را جز آنان که با « منطق جنون » می زیند، نمی چشند و هر که اذن دخول به حریم این حرم خواند، لاجرم، قدم در « وادی طوی» خواهد نهاد و امر « فاخلع نعلیک » میشنود، یاران! مهیا باشید که زین پس تا « او » راهی نیست...

 

 

 

یادش بخیر!، آنروزها که نیروهای آمریکایی بهمراه دیگر سربازان غربی، شیپور پیروزی بر طالبان در جنگ افغانستان را نواختند و دولت انتصابی خویش را بریاست آن کشور مفلوک گماردند، در افواه پیچیده بود چه نشسته اید که چند سالی دیگر، افغانستان، ایالتی دیگر می شود از ایالات متحده ینگه دنیا و بهشتی می شود که بیا و ببین، رفاه و ثروت و امنیت و تکنولوژی، آنقدر فراوان می شود که همه ملل عقب مانده انگشت بدهان شوند و آب از لب و لوچه شان راه بیفتد و حتی، برخی یک جفت شاخ نوک تیز، بر بالای سرشان مشاهده کنند، از تعجب.

 می گفتند قرار است افغانستان، همان اتوپیایی شود که صادر کنندگان دموکراسی قولش را به مردمان فرودست جهان داده اند و اینچنین به جنگ دیگر حکومتهای خودکامه! همجوار این خاورمیانه لعنتی بروند.

در همین اثناء، عده ای از دانشجویان گوگولی مملکت فخیمه ایران، که حدود سیصد نفر بودند، وقتی دیدند در ویرانه کشور خویش نتوان بسلامت زیست!، و بهشت همجوار به از دوزخ درون است، ن ئ آآآلل    نامه ای نوشتند به حاکم انتصابی دیار افغان، حامد کرزای (که حالا منتخب هم شده!)، و از او خواستند بجهت دشواریهای فراوان تحصیل در ایران، و خفقان و سرکوب و شکنجه و زندان، موافقت نماید که ایشان در افغانستان آزاد و دمکراتیک!، ادامه تحصیل بدهند و آن حاکم منصوب نیز کریمانه پاسخشان داده بود و آنها را به شکیبایی و صبر دعوت نموده و از خدا برایشان موفقیت روزافزون طلب نموده بود.(1)

در همانروزها، یکی از دوستان خوبم که بجهت تحلیلهای سیاسی دقیق! در عرصه های داخلی و بین المللی شهره خاص و عام است، عنوان می نمود که ایالات متحده، بر خلاف منش استعمارگران سابق - یعنی انگلیس و فرانسه و پرتغال- به هر کجا که پا می گذارد، آنجا را آباد! می کند و سپس بهره خویش را از آن دیار می برد.

ما نیز در میان همه آن اقوال مختلف، حیران مانده بودیم ببینیم که بهشت موعود این دموکراسی خواهان چگونه جایی است و دموکراسی ناب آمریکایی، چگونه یک جامعه هر کی هر کی (شیر تو شیر) را سامان خواهد بخشید و تبدیل به یک الگوی منطقه ای خواهد کرد.

...

از آنروزها، 6-5 سال گذشت و کار این اوتوپیا بجایی رسید که می بینیم.

طالبان در بخش وسیعی از افغانستان مجددا دارند حکومت می کنند، کشت خشخاش و تولید مواد مخدر چند برابر شده است، حکومت دست نشانده آنها در ضعیف ترین حالت ممکن می باشد و از برقراری حد اقلی از امنیت عاجز است و هیچ دور نمای روشنی از وقایع بچشم نمی خورد و مردم در فقر و فلاکت شدیدتری گرفتار شده اند و سیل مهاجرانی که چند سال پیش با امید به وعده های آمریکاییان به افغانستان برگشته بودند، مجددا راهی کشورهای همسایه می شوند و ...

حتی یکی دو روز پیش وزیر دفاع انگلیس، بعنوان پشتیبان اصلی سیاست خارجی آمریکا در آنروزها رسما اعلام کرد که: "طالبان باید بخشی از روند صلح در افغانستان باشد."

اگر بخواهیم این جمله را از حالت دیپلماتیک به زبان عامیانه خویش برگردانیم چیزی می شود شبیه غلط کردم خودمان.

یعنی ما پس از اینهمه قتل و غارت و تجاوز و ویرانی و کشتار وسیع از سویی، و ادعای مبارزه با تروریسم و تلاش برای تامین امنیت جهان! از سویی دیگر، بدین نتیجه رسیدیم که با وحشی ترین تروریستها هم می توان بر سر میز مذاکره نشست و از صلح سخن گفت. یعنی ما با میلیاردها دلار هزینه و لشکر کشی در کسوت ناتو و گسیل صدها هزار نیرو، از پس یک گروه تروریستی مفنگی هم بر نیامدیم.(2)

صحنه امروز افغانستان و عراق آیینه تمام نمای قدرت مدعیان سلطه گر در حل مسایل جهانی است و این جمله وزیر دفاع انگلیس، اوج استیصال آنهایی است که گمان می کردند پس از فروپاشی شوروی، مالک تمامی جهانند و از "پایان تاریخ" (3) به نفع لیبرال-کاپیتالیسم سخن می گفتند.

چه کورند آنان که در این دست و پا زدنهای مذبوحانه حزب شیطان، نشانه های آشکار افول و نابودی را نمی بینند و چه سفیهند آنان که در این روزها، برای ما نسخه تسلیم می پیچند و پذیرش واقعیتهای جهانی! را از ما طلب می کنند.

بسیار علاقمندم ببینم آن دانشجویان مفلس، الان کجایند و نتیجه نامه نگاریهایشان چه شد و چرا در اینروزها زبان بکام گرقته اند و نامه ای برای کرزای و مالکی و ... نمی نویسند و چرا اینروزها از تحصیل و زندگی در افغانستان و عراق سخن نمی گویند!؟

 

 

 

پی نگاشت:.....................................

1-      هر چه گشتم نتوانستم سابقه آن نامه را در اینترنت پیدا کنم.

2-      البته اینها همه در آنصورت است که ما آنقدر سفیه باشیم که ادعای مبارزه غربیها با تروریسم و القاعده را بپذیریم و تمام روابط آنها با تروریستها را به هیچ انگاریم.

3-      مقاله ای از فرانسیس فوکویاما

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت   توسط   | 

 

 

 

اینروزها که در اطراف و اکناف، جراید و روزنامه ها و سایتها و دیگر رسانه های مملکت فخیمه، از زنده بودن چهار دیپلمات ربوده شده بدست فالانژها در لبنان سخن می گویند، حقیقتا دلم می لرزد.

اصلا نام "حاج احمد متوسلیان" را که می شنوم، پاکی و صداقت انقلاب در نظرم جلوه می نماید و این راز، برخاسته از گوهر یکتای وجود آن سرباز حقیقی حضرت روح الله است، که قلبها را تسخیر می کند.

هرگز فراموش نمی کنم که هر بار از خاطرات جبهه و کیفیت فرماندهی در جنگ از یکی از دوستان پدرم که یک زرمنده و پاسدار مخلص و دوست داشتنی و همچنین از یاران سابق حاج احمد بود، می پرسیدم، چند دقیقه باید منتظر می ماندم تا هوای بارانی دلش به سکون میل کند و آثار آن را از زیبا چهره اش پاک کند و سپس بگوید:

"در لشکر 27، حاج همت فرمانده شجاع و انسان بزرگی بود ولی حاج احمد یک چیز دیگری بود، امیدوارم روزی برگردد"

... و من با خود می گفتم که بنده خدا، حساب اینرا نکرده که اگر حاج احمد برگردد چه می شود!

...

از آنروزهای عاشقانه ابتدای انقلاب و جنگ، چندین سال می گذرد و اقتضائات اینروزهای حکومت عقل، ذهن حقیر را درگیر خویش کرده که یک عاشق، آیا می تواند در میان عاقلان بسلامت زیست کند!؟

براستی اگر حاج احمد برگردد چه می شود!؟ اگر حاج احمد برگردد و خدای ناکرده! همان حاج احمد سال 60 باشد، چگونه با جامعه امروز ما کنار می آید!؟

آیا او از زمره همان اصحاب کهف است که هر چند حدود 25-26 سال بیش از موطن خویش دور نبوده، لکن به برکت عصر مدرنیته، تغییرات بمراتب وحشتناک تری را نظاره خواهد کرد!؟

تصورش را بکنید، وقتی "او" بیاید و بخواهد با دوستان و اعوان و انصار سابقش مواجهه ای داشته باشد. مثلا اینهمه دکتر و سردار و سرلشکر و امیر و دریابان را با کرور کرور ستاره های کهکشانی بر دوش و عناوین و القاب و مناصب و دم و دستگاه عریض و طویل نظاره کند، و یا بخواهد گپی بزند با تسخیر کنندگان لانه جاسوسی شیطان بزرگ و یا بخواهد سری در آورد از سرّ قائم مقام رهبری سابق و یا نماینده حضرت امام در سپاه و یا همین حاج محسن خان رضایی و بازتاب و خدمتگزاران مستقل و یا بخواهد با رضا خان حزب اللهی، سلام دکتر، حاج آقای سردار قالیباف دیداری داشته باشد!، واقعا چه می شود!؟

...

نمی دانم! و دست کم تنها می توانم در ذهن خویش، بر اندام آرزوهای دور، لباس امید بپوشانم و منتظر تقدیری باشم که بر پیشانی آن عزیز دوست داشتنی رقم خورده است.

اصلا تصور این هم برای حقیر دردناک است.

پس، بگذارید دعا کنیم که فالانژ ها و اسرائیلی ها!، آنقدر اهل مدارا و تساهل و تسامح و رفتار حسنه باشند که برای جلوگیری از بروز اینچنین مشکلات حاد در بازگشت ایشان، حاج احمد عزیز را به شهادت رسانده باشند و تمام اخبار مربوط به زنده بودن ایشان، کذب محض باشد.

امیدوارم...

.

.

.

پی نگاشت: ..................................................................

از همه دوستانی که ذیل مطالب قبلی، پیام گذاشتند و مطلب نوشتند و حقیر نتوانستم پاسخ دهم خاضعانه پوزش می طلبم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط   | 

 

                                           به بهانه مسائل اخیر در دانشگاه امیرکبیر

  

دیرگاهی است که به چگونگی روابط سیستماتیک اجتماعی در دنیای امروز می اندیشم. دنیای مدرن، هر چه نداشته باشد، دارای نظم ساختاری محیر العقولی است که اجزای پراکنده هر اجتماع را تحت کنترل خویش در می آورد. بی شک، آنچه در بازدید ابتدایی از جوامع مدرن (و نه مدرنیزه) چون پتک بر سر هر انسان غریب می خورد، نظم پولادین آنهاست که گاه آنچنان انسان را مسحور چشم سفید خویش می کند که در برابر همه پلشتیهای آنگونه زیستن نیز، به زبان مدح سخن می گوید.

تند باد این نظم ساختاری در دنیای غرب، زندگی مجموعه انسانهای هر اجتماع را، حتی اگر در ذهن نیز خود را در جبهه مقابل هژمونی مدرنیسم بیابند، در می نوردد و آنها را ناچار به تسلیم و تقدیس فرآورده های مدرنیته می کند، حال آنکه رویکرد بشر شرقی به فرآورده های مدرن، یک رویکرد ناقص و همراه با تناقضات بسیار است.

نمی خواهم با نگاه آنتولوژیک، علل دست یابی به این نظام پولادین را در غرب بکاوم، لکن در مقام مقایسه،  ما کشورهای در حال توسعه!، سیر منطقی گذار به سمت تمدن و پیشرفت(1) را رها کرده ایم و به مواجهه منفعل با واردات غربی اکتفاء کرده ایم. یعنی مثلا در سیر منطقی توسل به یک تکنولوژی، ابتدا باید "نیاز" آن پدید آید، و سپس تلاش بشر در دست یابی به آن به نتیجه رسد. حال آنکه در جوامع در حال توسعه(2)، ابتدا تکنولوژی وارد می شود و سپس نیاز به آن احساس می شود!

این سیر معکوس، مثلا در رابطه تکنیک و انسان در جوامع شرقی، مشتی نمونه خروار از رویکرد جوامع عقب مانده ای چون ماست به فرآورده های مدرن. یعنی ما، هرگز نمی توانیم سره از ناسره واردات غربی بشناسیم و خود، با توجه به نیازهایمان، ورودی های جامعه را سامان دهیم.

بدین رو، مثلا وقتی حتی نحوه تشکیل نهادهای مدنی در جوامع مثل خودمان را می بینیم، این سیر معکوس به چشم می خورد. احزاب که نقش هویج را در این کشورها بازی می کنند، بهمراه تشکلهای مردم نهاد (NGO ها ) از بودجه دولتی برای ارتزاق بهره می گیرند و سازمان های خیریه، جهت استفاده از امکانات دولتی مسابقه ای ناتمام دارند و فرماندهان تیمهای نظامی فوتبال، سربازان را به اجبار برای تشویق تیم خود به ورزشگاهها می برند و ....

بشر غربی، اگر بپذیریم که در انتخاب غایت خویش ره به خطا رفته است، لکن در شیوه نیل به آن، با هوشمندی خارق العاده ای به پیش می رود. اما در جوامع عقب مانده ای چون ما، نه غایت مان را می شناسیم و نه می دانیم که به کدام روشی در حرکتیم.

یک روز دانشگاههای ما مهد توده ای ها می شود و تبلیغات مارکسیستی و سوسیالیستی می کنند و روز دیگر،  می شود گریبان چاک دموکراسی و لیبرالیسم و مدرنیسم. دیروز قرائت کمونیستی از دین را معتبر می دانست و امروز اسلام پلورالیستیک و لائیک را مطرح می کنند و البته این برای جوامعی چون ما که هر کس از آغاز تولد، در مهد کودک و مدرسه و سینما و پارک و موزه و ورزش و ... تا جوانی و پیری، نا خواسته غرق در مقتضیات غربی زیستن است خیلی عجیب نیست.

یک فرد منصف و عاقل به من نشان دهید که از خویش پرسیده باشد که اینهمه هزینه کردن جهت دانشگاهها برای چیست!؟ اینهمه دانشگاههای رایگان و غذاهای سوبسیدی و خوابگاههای مجانی و ... چه فرآورده ای برای جامعه ما داشته است جز سر برآوردن یک عده (اصطلاحا) دانشجوی مفت خور و بی سواد و سفیه و پر مدعا و یک عده به اصطلاح استاد، ایضا بی سواد و سبک سر(3)!؟ و هر دو قشر هم، شب و روز در آرزوی رسیدن به اتوپیای غربی خویش به دست و پا زدن مشغولند.

برای دریافت عمق این فاجعه، کافیست سری به صفحه آگهی های روزنامه همشهری بزنیم. از جراحان بینی و دامپزشکان حیوانات خانگی و دندانپزشکها و ... گرفته (4)، تا دیگر فارغ التحصیلان! رشته های فنی و ... جز به سود خویش نمی اندیشند و در این راه، حتی حاضرند بینی و گونه و درون و برون دیگران را هم از دم تیغ بگذرانند.

این وضع در گرایشات علوم انسانی بمراتب فاجعه آمیزتر است. آنجا که این عامیان بی سواد پر مدعا، به تجارت روح و روان انسانها مشغول می شوند. تاسف بار تر اینکه، همه اینها می شوند قشر فرهیخته! جامعه ما و مدام در صفحه تلویزیون و روزنامه ها، با پزهای حال بهم زن درباره تمام مسائل و مشکلات ملی و بین المللی اظهار نظر می کنند.

در سوی دیگر این میدان، نمایندگان مجلس نشسته اند که در این وانفسای مدرک بازی و پزهای خاله زنکی، شرط اخذ مدرک بالاتر برای داوطلبی نمایندگی مجلس می گذارند و این دقیقا همانجاست که این تسلسل، به سمت مبدا خویش تغییر مسیر می دهد. یعنی سیکل بسته و دور باطل مدرک دانشگاهی و شغل و پست های حساس؛ که حلقه مدیریتی کشور را در چنگ خویش نگه داشته و هیچکس هم بروی خویش نمی آورد که مثلا  فلان شخص صاحب دکترای علوم سیاسی، در پستهای اجرایی کشور چه می کند و مگر او در آن حوزه ای که فعالیت می کند، یک فرد عامی و بی سواد نیست!؟

حضراتی که برای ذکر موفقیت مدیریت خویش در وزارت آموزش عالی و دیگر ارگانها به رشد چند صد درصدی دانشجویان و فارغ التحصیلان و … می پردازند، هرگز در برابر این سوال قرار نمی گیرند که براستی این همه هزینه، حتی فایده اندک مادی نیز برای کشور ما دارد!؟

پس این مغزهای تهی، که مفت و مجانی با هزینه بیت المال تحصیل می کنند و مدرک می گیرند و با چنگ و دندان در آنسوی مرزها به خدمت دشمنان این ملت مشغولند چه کسانی هستند.

اینهایی که در دانشگاهها با هزینه بیت المال نشریه چاپ می کنند و اراجیف یک قرن پیش را بلغور می کنند چه کسانی هستند!؟

این همه پزشک و دندانپزشک و جراح و دکتر و مهندس و … چرا هیچ دردی از ملت دوا نمی کنند و آیا این همه هزینه، توانسته یک ابن سینا و یا خواجه نصیر و فارابی و حافظ و سعدی دیگر برای کشور ما داشته باشد!؟

آیا همه این بزرگان در شرایط رفاهی برابر امروز بدان درجات علمی و معنوی رسیده اند!؟ خیر، آنکه حقیقتا طالب علم باشد، آن را خواهد یافت و آنکه علم را نردبان ترقی مادی و شهرت و پول و مقام و قدرت کند، از جرگه عالمان خارج است.

به نظر حقیر، مشکل اساسی در رویکرد دولتی و بخشنامه ای و احساسی به آموزش عالی جامعه ماست که فضای عمومی تحصیل و اشتغال دانشجویان را تحت تاثیر خویش قرار داده است.

آیا لازم است اینهمه هزینه صرف شود تا عده ای فارغ التحصیل دانشگاهی در کسوت "پارکبان"، بدون کوچکترین احتیاج به تحصیلات دانشگاهی در کنار خیابانها جای پارک بفروشند!؟

اینها همه حاکی از عدم شناخت ما از "نیاز" هایمان و عدم برنامه ریزی درست در جهت رفع آنهاست.

کشور ما امروز به علوم بدون نفع نیاز ندارد و بیش و پیش از آن نیازمند فرصتهای اشتغال است که آنها هم با شعار و سیاه بازی و قیل و قال ایجاد نمی شود. سیاستگزاران ما باید با علم و آگاهی نیازهای امروز مان را بشناسند و سپس بدون ترس، و نه با نسخه های صرفا وارداتی آنها را بر طرف کنند.

را حل چیست!؟

به نظر بنده، تغییر نگرش اساسی در نحوه تعامل دولت با دانشگاه و دانشگاهیان و به تبع آن، تغییر رویکرد حمایت کورکورانه از آنها و برداشتن هندوانه های زیر بغل ایشان و تبیین جایگاه درست فارغ التحصیلان دانشگاه.

در حوزه عمل هم، حذف تدریجی و با شتاب سوبسیدهای دانشگاهی و عرضه هدفمند آن بر روی طالبان حقیقی علم و دانشجویان راستین و ایجاد پژوهشگاه و آزمایشگاههای متعدد با در اختیار داشتن بودجه و امکانات کافی، ایجاد کارگاههای آموزش شغلی با حذف آموزشهای زائد و پیگیری روزآمد آنها و ....

تنها در این صورت است که می توان نسبت به نتیجه بخش بودن هزینه ها امیدوار بود و ما بقی آحاد جامعه، هر کدام  می توانند با آسودگی نقشی را که با توان و شأنشان متناسب است بپذیرند.

                                                                                                                           والسلام

 

....................................................................

پی نگاشت:

 

1- اینجا منظور همان پیشرفت به معنای مشهور آن است.

2- بنده این تقسیم بندی کشور ها به "توسعه یافته" و در حال توسعه" را اساسا قبول ندارم لکن اینجا، می خواهم عرض کنم که با همان معیارهای یقینی برخی دلدادگان مکاتب غربی، نیز ما به بیراهه رفته ایم.

3- که اگر یک بیمار را نزد صد پزشک ببریم، محال است در تشخیص درد و ارائه نسخه یکی چون دیگری باشد و همه قربه الی ا... به تجارت بدن بیمار مشغولند.

 

- دوستان از همگی بابت تاخیرات مکرر معذرت می خواهم. مشکلات حقیر، بیش از آنکه گریبان زمان را گرفته باشد، به دغدغه های ذهنی منجر شده که قلم زدن را دشوار می کند. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط   | 

 

السلام علی ربیع الانام و نضرة الایام...

سلام بر تو اي بهار موعود! ای فرزند فاطمه، پسر نرجس!
بي تو نوروز، تكرار مكرر جوانه هاي سبز بي روح است، خیالی است که هر سال تکرار می شود و شکوفه های زرد و سرخ و سفید در تمنای آن حیات موعود است که لباس نو بر تن می کنند.
اکنون که جهان زیر سلطه مرگ و فنا رو به نابودی است، اگر نبود وعده آیه رهایی، خورشید نیز به سردی می گرایید و اهریمن شب، سلطه خویش بر جهانیان ابدی می کرد.
هر سال طبیعت، به یاد تجدید حیات حقیقی خویش است که جامه نو می پوشد و تذکری است که غبار نسیان بر قلوب جهانیان ننشیند و آغوش خویش را به انتظار تو بگشایند.
روز نو جهان، جز با ظهور تو معنا نمی شود و ما همچنان به انتظار "نوروز" نشسته ایم...

بيا اي روح بهار، اي مسيحاي عشق!

..................................................
پی نگاشت:
- از همه دوستان بابت تاخیر زیاد معذرت می خواهم، عذری دارم بشدت موجه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت   توسط   | 

 

 

 

زمین داغدار است و آسمان نیز، و قلب من و تو دیگر به خویش نمی تپد...

در این ظلمات آخر الزمانی، این قلب تاریخ است که در کربلا می تپد و جذبه آن، دل ما را نیز به خویش می خواند و دیگر حیات ما در نسبت با این حقیقت معنا می شود.

حسین چشمه جوشان حیات است و اینچنین، هر که خواهد به وادی حیات رسد، باید جرعه ای از او برگیرد.

عجب مدار که زمین پر است از امواتی که بر پای خویش راه می روند و می خورند و می آشامند، حال آنکه زنده ترین زندگان، قرنهاست که ابدان مطهرشان تکه تکه و عربا عربا بر خاک کربلا حدیث حیات می خوانند و سرهای مقدسشان بدور از تن، صلای زندگی سر داده اند!

آخر،  این عهد الهی است که انسان با شهادت به حیات می رسد و تو از خویش بازپرس که امروز من و تو زنده تریم یا حر و حبیب و مسلم!؟

حیات انسان اگر بسته به خواب و خور است که در وصفش "متاع لکم و لانعامکم..." می فرستند و اما براستی آن زندگی چیست که برای رسیدن به او باید از دام "خویش" و همه تعلقات رهید!؟

"ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون..."

حیات، تنها در گذشتن از خویش است که معنا می یابد و تو اگر طالب آنی، دست نیاز بسوی شمس طالع آسمان دراز کن و دامان آفتابی را بگیر که در شفق خونرگ عاشورا متصل به خورشید است. آنگاه دیگر این تو نیستی که پرتو می افشانی، خود خورشیدی که با "او" به وحدت رسیده ای.

حسین علیه السلام مهر فروزان حیات بخشی است که آنانکه خود را به شعاع نور او می رسانند، احیاء حقیقی عالمند و هر که خود را از او پنهان داشت، از این موهبت الهی بی بهره است.

...

ای عزیز! کربلا را مپندار که در حصر تاریخ و مکان مانده است، که حسین علیه السلام  آنگاه که در خون خویش غلطید، بر کرسی لازمانی و لامکانی نشست و پهنه تاریخ را درنوردید و بر مکان مسیطر شد.

عجب نیست که آدم و نوح نیز بر او توسل جستند و آسمانیان، برای او نوحه می خواندند و می خوانند و خواهند خواند که امام عشق، اینچنین با حقیقت عالم وحدت یافت.

حسین و یاران غریبش، سرّ "انی اعلم ما لاتعلمون" بودند و ملائک ندانستند آنگاه که جبهه خضوع بر انسان کامل به خاک می سایند، سر سجده به سمت او فرود می آورند و مگر سجده جز برای معبود رواست!؟

امام عشق در خون خویش غلطید و بدنش تکه تکه شد و دندانهایش شکست و پهلویش دریده شد و سرش از قفا بریده شد و اینچنین در معشوق خویش فنا شد و این است مقصد پرواز انسان که به وادی وحدت عابد و معبود رسد.

کربلای سال 61 هجری، جلوه ای است از عظمت انسان کامل، لکن نه در سال 61 هجری ایستاد که تا امروز جاری است و این قافله از دیار ما نیز می گذرد و تمام عمر من و تو در همین یک روز خلاصه است، "عاشورا"، ... و سعادت و شقاوت ابدی نیز در گرو انتخاب ماست که در این نبرد بزرگ از حسینیان باشیم یا یزیدیان!

آری، این همان طنین صوت دلنشین سید الشهداست که در گوش ما می پیچد... "هل من ناصر ینصرنی"

بلند شو برادر، برخیز، شتاب کن که گویی مقرر است یکبار دیگر خورشید خود به زمین بیاید و دست زمینیان را بگیرد و به آسمان برد، درنگ مکن که این ظلمات آخر الزمان، به هیچ کس رحم نمی کند.

برخیز که قرار است فرزند خورشید از مغرب طلوع کند و زمین را حیاتی نو در رسد...

.

.

.

"و یحی الارض بعد موتها"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت   توسط   |