تبليغاتX
دیار شهود

Image and video hosting by TinyPic

  شهد «شهود» را جز آنان که با « منطق جنون » می زیند، نمی چشند و هر که اذن دخول به حریم این حرم خواند، لاجرم، قدم در « وادی طوی» خواهد نهاد و امر « فاخلع نعلیک » میشنود، یاران! مهیا باشید که زین پس تا « او » راهی نیست...

 

 

فراموش نمیکنم چندی پیش آقای خاتمی(رییس جمهور سابق) دولت فعلی را یک دولت پوپولیستی (عوامگرا) دانستند و از دولتمردان خواستند بجای تمرکز بر مسلمان کردن دیگر جوامع، به مشکلات جامعه امروز ایران برسند.(البته گویا فراموش کرده بودند که چندی پیش خود رییس جمهور بودند و این بحثها را تلاش مخالفان برای ایجاد بحران – همان قضیه هر 9 روز یک بحران- میدانستند و معتقد به تقدم توسعه سیاسی بر توسعه اقتصادی بودند و ایضا کمکهای چند میلیاردی به احزابی که برادر و پسرخاله و رفقای سابق خودشان بودند و قضایای ایران برای همه ایرانیان و ... که حدیثی مفصل است.)

همچنین چند روز قبل نیز ایشان در همایش «چه کسی برای اسلام و چه کسی برای غرب سخن میگوید» در مالزی افاضات دیگری نیز داشته اند که سخت قابل تامل است و سایت بی بی سی با اشتیاق فراوان آنها را منتشر کرده است.

ایشان گفته بودند:

 

- « دین دنیای امروز، دین لیبرالیسم است و ما حق نداریم از واژه هایی چون فرهنگ منحط و عقب مانده غرب سخن بگوییم.»

- « اکنون وقت آن فرا رسیده که مسلمانان جهان پذیرای آزادی و دمکراسی باشند.»

 

ابتدا روشن میکنیم که ما بنا بر آیات و روایات متواتر، توهین به هیچ فردی و مسلک و دینی را جایز نمیشماریم لکن این بدان معنا نیست که به بررسی و نقد علمی و مستدل آن نیز نپردازیم.

... یک سوال پیش می آید. آیا براستی آقای خاتمی در آن همایش، «برای اسلام» سخن میگوید یا غرب!؟ بنده معتقدم خاتمی سخنگو و وکیل مدافع غرب است، گر چه خود نداند. اگر چنین است که هیچ حرجی بر ایشان نیست، لکن در صورتیکه در آن همایش «برای اسلام» سخن گفته اند، دیگر قضایا کمی! فرق میکند.

آقای خاتمی (با همه احترامی که برایشان قائلم)، نه یک فیلسوف و دانشمند دینی حتی معمولی و نه یک اندیشمند و غرب شناس حقیقی است. اگر بپذیریم که حقیقتا نظریه «گفتگوی تمدنها» ابداع حضرت ایشان است، (که بنده بنا به دلایل فراوان، هرگز این ادعا را نمیپذیرم)، بازهم دلیلی نمیشود که صاحبنظری او را در اینگونه مباحث پذیرفته باشیم. آقای خاتمی خودشان هم واقفند که دعوت و سخنرانی در اینگونه مراسم و همایشها را، بیش و پیش از آنکه مرهون فکر و اندیشه خود باشند، رهین «سیاست» اند و شهرت و بقیه مناسبات غیر علمی. بعید میدانم در این نکته کسی تردید داشته باشد.

بهر حال با اعلام این مواضع شفاف! چند سوال بی پاسخ به ذهن علیل حقیر خطور میکند که امیدوارم پاسخش را از حضرت خاتمی بشنوم:

 

-        اگر صدور دین و انقلاب مذموم است(همانطور که خوشان به دولت جدید تذکر دادند)، چرا برای غربیان اینگونه نیست و چرا ما بر طبق ادعای آقای خاتمی، باید پذیرای دین آنها (لیبرالیزم و دمکراسی) باشیم!؟

 

-        براستی آیا حضرت ابراهیم خلیل، به ادیان آن روزها توهین و ماه و خورشید پرستی را مذمت نکرد!؟ تازه بهمین جا ختم نشد و طی یک عملیات تروریستی! و با بنیادگرایی و خشونت تمام، خدایان آنروزها را نابود نکرد و بتها را نشکست!؟

 

-        چرا پیامبر اکرم(ص) جاهلیت آنروزها را که دین عوام الناس بود، برسمیت نشناخت و با آن مبارزه کرد و برسم جد بزرگوارش، خلیل وار بر بتها حمله ور شد و خشونت کرد!؟

 

-        ... و چرا ما بقی پیامبران به این نکات وقعی ننهادند و هم پوپولیست بودند و هم فوندامنتالیست(در معنایی که خاتمی اعتبار کرده است)!؟

 

-        غایت این دین غربی کجاست!؟(چون خود غربیان نه غایت مدارند و نه به حقایق اعتقادی دارند و پوزیتویستی، هر اعتقادی به وضع بهتری از حال را با انگ ایدآلیستی و اوتوپیستی از صحنه بدر میکنند) و مومنان به این دینها در چه مرتبه ای از حقانیت، قرار دارند(پلورالیزم یادمان نرود)!؟

 

-     اگر لیبرالیسم دین هست، که از منظر ما نیز چنین است، پس آیا کسی میتواند با دو دین زندگی کند و در عین حال مومن به هر دو بماند!؟ آنهم دو دینی که نه خدای واحدی دارند و نه شریعتی یکسان که اصولا از پایه، هر دو با هم متباین و متنافر و متمایزند!؟ (البته منکر برخی نکات اشتراک آنها با اسلام نیستیم که تنها در روشها جاری و ساری است) و سعادتمند، مومنان کدام مسلک هستند!؟

 

... مگر نه اینست که در غرب امروز( به معنای مصطلح لفظی)، انسان، تکیه بر اریکه خداوندی زده است و حکم میراند و دین میسازد و تشریع میکند!؟ مگر نه اینست که انسان پرستی امروز همان بت پرستی دوران جاهلیت است و بشر امروز بجای همان خداوندان آب و باد و خاک و آتش و خورشید و ماه و ستارگان، «خود» را میپرستد و به اومانیسم روی آورده و در اینصورت که خود جناب خاتمی فرض گرفته(و ما دقیقا به آنچه گفته معتقدیم)، که لیبرالیسم، دین امروز جوامع بشری است، آیا احترام به این دین، یعنی برسمیت شناختن آن و دخول به مبحث پلورالیسم!؟ یعنی حتی پذیرش فضیلت ایمان آوردن به این دین (در مقابل اسلام) و تسلیم در برابر «سیر قهری گذار بشر به سوی دمکراسی و لیبرالیسم»!؟

بسیار متاسفم که ایشان از حداقل شناخت فلسفی حتی در باب مضامینی که خود بکار میبرند، بی بهره اند و الا خود را در گرداب هائلی چنین که محصول نگرش با عینک غربی به مسایل روز دنیاست، گرفتار نمیکردند.

 

پاسخ به این سوالات از طرف آقای خاتمی، هر چه باشد برای ما معتبر و قابل احترام است و لا اقل در میابیم که چه کسی و با چه نگرشی 8 سال تمام در این ام القرای اسلام ناب، حائز رتبه ریاست جمهوری بود.

  

 « ... و من یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه و لقد اصطفیناه فی الدنیا و انه فی الاخرة لمن الصالحین.

سوره بقره/ آیه 130»   

 

 ... و لذاست که حقیر یقین دارم که جناب خاتمی، همان «کسی که برای اسلام سخن میگوید»، نیست...

 

والسلام

+  نوشته شده در روز  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384      | 

 

 

«مرگ» ساحت «انتخاب» بنی آدم نیست، وادی گمگشتگی عقل ظاهر بین است. «بغتةً» می آید..«.غصه عدم» نیز تصویری روشن برای مدافعانش نساخته است، مرگ را «پایان» نمیتوان فرض کرد و اینچنین است که بسیاری برای فرار از این «حقیقت»، دعای روز و شبشان، کشف «واکسن خلود و جاودانگی» است. آنهایی هم که اینقدرها احمق نیستند، دل به «غفلت» خوش دارند و سر چون کبک در برف...

لکن ما کسانی را میشناسیم که با مرگ انس گرفتند و جان بر کف، سر و دست و پا و همه چیزشان را فدای «معشوقِ» خویش کردند و بفرمان آن یگانه دوران، «خمینی کبیر»، تکه تکه و عربا عربا، چون علی اکبر، «لیلی» را در حسرت عشقبازی خود مسحور کردند و «مجنون» را خجل...

کجایند آن رازدانان سرّ الاسرار، خمّاران شراباً طهوراً، خراباتیان باده ی لاهوتی و کلید داران دیار شهود که رسم عاشقی را با «خون» خویش بر دشت «شلمچه» تصویر کردند و شقایقهای «تنگه چزابه» را از سرخی آن شرمنده ساختند!؟

کجایند آنان که کذب مدعیان عرفان و سینه سوختگی را با سینه ای دریده ز داغ «گلوله های دو زمانه دوشکا» به منصه ظهور کشیدند و بافته های فیلسوفان «فلسفه اخلاق» را به سخره گرفتند!؟

کجایند صاحبان دستهای هنرمندی که در «کربلای 5»، به زوزه «خمپاره 120» ایشان را تنها گذاشت!؟

کجایند سرهایی که زودتر از بدن، خود را از قید تن رها کرده و بر خاک سجده آوردند!؟

کجایند آنان که بدنهای مطهرشان، هنوز که هنوز است، پس از «والفجر هشت»، در اروند، غریق بحر فناست و ماهیان هر روز، برای تبرّک دست بر دامنشان میشوند!؟

کجایند آنان که بر رملهای  «فکه» مانده اند تا خورشید، آن روزهای عاشورایی کربلای ایران را فراموش نکند و گرفتار روزمرگی نشود!؟

کجایند آنان ... و چه میگویم!؟

آنان که  لازمانی و لامکانی اند، همه جا هستند و هیچ جا نیستند...

هیچ از خود پرسیده ای که آن «وجه الله» که به هر طرف رو کنی میبینیش، کیست!؟ مگر جز «شهید» کسی مانده تا چنین باشد!؟ «فاین ما تولوا فثم وجه الله»...

 

ما کجاییم!؟ ... جز غرق شدگان منجلاب تعلق و گمگشتگان حیرتکده «خود» و پایبستگان منیّت و اسیران نفس!؟

              به کجا میرویم، نمیدانم....

 

چقدر سخت است اینروزها ماندن، دلم تنگ «مرگ» است...

 

+  نوشته شده در روز  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384      | 

 

 

پرده اول:

یادم میآید در دوران کودکی ام، یک روز به مباحثه و مجادله با برادر بزرگترم میپرداختیم که «علی» قویتر بوده است یا «رستم دستان». من میگفتم «علی» کسی بود که با یک دست درب خیبر را از جا کند و بلند کرد و به آسمان برد و او پاسخ میداد «رستم» آن ابر مردی بود که از شدت قدرت، وقتی قدم بر زمین میگذاشت و راه میرفت، پاهایش تا مچ، در خاک فرو میرفت!

...

بزرگتر که شدیم، دانستیم که گویا علی اندکی قویتر بوده است!!!

 

......................................................................

پرده دوم:

- امروز هنگام گذر از تقاطع خیابان زرتشت و ولیعصر عج پشت چراغ قرمز بودم که ناگهان به زیارت شمایلی از «عباس» بر روی بیلبوردی با حدودا 10 متر طول و 5-6 متر عرض نائل شدم، از طرف جوانان محله زرتشت!، با چشمانی سبز و زرهی و کلاه خودی مجلل و در دستانش گرزی بغایت نفیس و یک زخم کوچک با اندک خونی سرخ بر پیشانی!(هارمونی رنگها مثال زدنی بود!)

- چندی پیش مداحی معروف در یک هیأتی میگفت که عباس از شدت رشید بودن، وقتی سوار بر اسب میشد، پاهایش به زمین کشیده میشد!!! و مدام قربان صدقه چشمهای خوشگل عباس میرفت و از سینه پهن و بازوهای ستبر میگفت و همزمان مداحی دیگر میفرمود اگر ملامت نمیشد همه روزهای  دهه محرم را فقط روضه عباس میخواند...

...

-  شعرجالبی بر یک تابلو حک شده بود که حفظش کردم...

           آید به جهان اگر حسین دگری...هیهات برادری چو عباس آید

-  امشب عزیزی میگفت که مگر زور عباس از امام حسین بیشتر نبوده!؟ گفتم نمیدانم!!!

 

......................................................................

پرده سوم:

-  حاج آقا، پدر یکی از دوستان، برای حلال شدن مالهای ربوی خود(از طریق ربا استحصال شده)، ده شب محرم را شام نذری میدهد!

...

یکی از دوستانم گفت بیا ظهر تاسوعا به هیأتی در چیذر برویم، ناهار توپی میدهند!!!

 

......................................................................

پرده چهارم:

-  یکی دو ماه پیش به مسجد جمکران رفتم و حین ورود به این مسجد مقدس، متوجه شدم بسیاری از زائران هنگام ورود، همچون دخول به حرم مطهر امام هشتم (ع)، دست بر سینه میگذارند و رو به محراب سلام میدهند و برخی دیگر، هنگام خروج هم از چند متری قبل از درب خروجی، عقب عقب راه میروند تا خدای ناکرده بی احترامی نشود!

-  چندی قبل تر از این، من باب کنجکاوی(بخوانید فضولی) نزد چاه معروف همانجا رفتم و دیدم شخصی بر روی داربست کوچک فلزی اش افتاده و آنچنان صورت را بداخل هل میدهد که گویی کسی از عزیزانش در آن چاه محبوسند!

وقتی به او گفتم امام زمان که داخل آن چاه نیست، مرا مرتد و مهدور الدم دانست و با داد و هوار و قیل و قال، خواست خود حکم را اجرا کند که دیگران وساطت کردند و من هم بروش گالیله! توبه...

-  عمه یکی از دوستانم که از قضا به حجاب و محرم و نامحرمی اعتقادی ندارد و نماز هم نمیخواند!، میگوید که هر شب، بنا به مصلحتی خواب امام زمان را میبیند! و در ضمن دوستم میگوید که همه فامیل احکام صادره توسط امام زمان در خواب او را بدقت گوش و اجرا میکنند!

-  ماه رمضان امسال ساعت حدودا 12 نیمه شب (یا همون 00:00 بامداد خودمون) در شبکه دوم صدا و سیما، یکی از وعاظ معروف و صاحب فکر! تهران میگفت امام زمان آنقدر قوی هست که اگر اراده کند، درخت تنومندی را با یک دست از جا میکند.

...

بر روی تابلوهای چراغانی نیمه شعبان نوشته بود: آقا جان مخلصتیم!

 

......................................................................

پرده پنجم:

-  عزیزی در مچایته(چت دو نفری!) میگفت که عبدالرضا هلالی، شهید همت زمانه ماست!

-  یکی دیگر از دوستان میگفت این مراجع تقلید به چه دردی میخورند و آیا هیچکاری ندارند جز تکفیر مداحها!؟ فقط هم ادعاشون میشه و فکر میکنن خیلی عالمن!؟

-  حدود 5 سال پیش، یکی از مداحهای معروف و با سابقه کشور، برای مداحی در دهه اول محرم (هر شب 45 دقیقه) در مسجد محله یکی از دوستانم تقاضای 10 میلیون تومان اجرت! کرده بود که با چک و چونه فراوان بانیان مراسم، با ذکر اینکه دو میلیون بخاطر امام حسین تخفیف میدهد، بالاخره با دریافت هشت میلیون تومان کنار آمد!(با محاسبه نرخ تورم تخمین بزنید امسال قیمت چقدر است!)

000

این کار کار عشق است، ربطی به دین ندارد!!!

 

......................................................................

 پرده ششم:

-  پریروز حدود یک ساعت پشت ترافیک در خیابان منتهی به میدان منیریه (اسمش را یادم رفته- خیابان ما بین منیریه تا حافظ) ماندم، چرا که 20 -30 نفر عزادار زنجیر زن (که البته 15 نفرشون به نوعی وابسته به علم بودند! و تکه کلامشان، علی کن - علی کن) به عمل پر فیض علم برداری مشغول بودند و برای حفظ پرستیژ باید خیابان بندان! میکردند تا هیأت روبرویی حساب کار دستش بیاید!!!

- دیشب هم در میدان محسنی، عزاداران بسیار با ادبی دیدم که دست در دست خواهران و برادران دینی خود! به رد و بدل کردن شماره تلفن مشغول بودند و ما بقی، هرزه گرانه، با چشمهای پاک! بدنبال معشوقکانشان میگشتند و طبلی داشتند به بزرگی چرخ تراکتور که یک جوان با موهایی میکروبی! با تمام قوا بر آن میکوبید و دخترکان از ترس خیس شدن شلوارشان، پاچه هایش را تا زیر زانو تا زده بودند!!!

...

آنجا هم ترافیک بود، منتها ماشینها برای تماشای این صحنه های محیر العقول و عزاداری عاشقانه! ایستاده بودند!!!    

 

......................................................................

 

پرده هفتم:

 

خدایا بر ماببخش اینهمه حماقت را...

بر ماببخش که تصاویر انتزاعی  ذهنمان را میستائیم، نه آل الله را...

بر ما ببخش که سفیهانه، قدر بلند آل کساء را در هیکل و چشم و ابرو و زوربازو یشان میدانیم...

بر ما ببخش که امامانمان را نیز در بازار سوداگری و سودپرستیمان وارد کرده ایم و قیمت مداحیمان همچون نوسانات شاخص بورس با اشک و داد و بیداد میانداران! بالا و پایین میرود...

بر ما ببخش در این احوال، که شام امام حسین هم دیگر شفایمان نمیدهد...

میدانم که شیعه نیستیم، پس ببخش تا «یزیدی» نباشیم!

 

......................................................................

امروز تاسوعاست - دعا یادتان نرود

 

+  نوشته شده در روز  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384      | 

ادامه ----------------------------------------------

در شهر کوران، خورشید هم ساکن همان ظلمتکده فقدان بصیرت است...

...

ابتدا میخواستم با ذکر دلایل مستند تاریخی پوچی ادعاهای مذکور در پست قبلی را روشن نمایم، لکن دریافتم که هیچ زبانی جز زبان رهبر این انقلاب اسلامی و پرچمدار این نهضت عظیم نمیتواند ما را بدین منظور رهنمون سازد و تاریخ این انقلاب بزرگ با خونهای شهیدانش از ننگ چنین انگهایی مصون است. انقلاب اسلامی ملت ایران، بی شک نه بر تئوریهای فیلسوفانه و نه متد علمی - پوزیتویستی و نه نظریه های جامعه شناختی نوین و نه مصلحت اندیشیهای آخوندهای جیره خوار تکیه نداشت و این نهضت، از جنس نهضت رسول اکرم (ص) و قیام حضرت حسین بن علی (ع) بود و عقول دنیا طلبان و مصلحت پیشگان و دلدادگان مکاتب غربی، بدین طریقت راهی نیست...

 

-         در بیست و دوم بهمن ثابت شد که ملتی یکپارچه، ملتی که مقصدشان یک مقصد الهی است نه مقصدشان یک مقصد مادی صرف، و همه شان با هم یکصدا هستند، دارای یک مقصد هستند، نمیتوانند بر این ملت غلبه کنند و دیدند که ملت غلبه کرد بر همه آنها.

-         ملت ما برای شکم قیام نکرده بود، ملت ما برای این امور منحط قیام نکرده بود.

-         آخوندهای جیره خوار و ملی گرایان بی خبر از اسلام و مصالح مسلمین را از خود برانید، که ضرر اینان بر اسلام، از ضرر جهانخواران کمتر نیست.  (1)

 

آری، در شهر کوران، خورشید هم ساکن همان ظلمتکده فقدان بصیرت است و بیش از این تفاسیر، تهی مغزان بی هنر و ژورنالیستهای حزب بادی را انتظار نیست. خدایشان شفا بخشد!!!

 

پی نوشت---------------------------------------------

1- کتاب کلمات قصار امام خمینی (ره)   

+  نوشته شده در روز  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384      | 

 

۱- وقتی تورم بالا میرود، بناچار یهو(!) انقلاب میشود!!!

 

بسیار تیتر خنده داری است، خودم هم میدانم. اصولا تعامل روشنفکران(۱)، با انقلاب مانند جن است و بسم الله(!). آنها انقلاب را مخصوصا اگر از نوع نارنجی و زرد و مخملی و ... کلا انقلابهای رنگی(۲) نباشد، یک واپسگرایی میدانند. انقلاب در قاموس ایشان، برابر است با خشونت گروه معتنا بهی(!) از مردم برای تغییر یک وضعیت کاملا عادی و منطقی(!)، با دورنمایی از یک آرمانشهر موهوم، که در کتب چند هزار سال پیش، بالاخص در کتب دینی غایت نمایی شده است. انقلاب در مکتب روشنفکری یک تلاش مذبوحانه است برای نیل به اهدافی خیالی، از سوی عوام، که با مدیریت پوپولیستی یک ایدئولوگ همراه است. رهبر اینگونه انقلابها، از منظر منورالفکری، اگر چه فاقد هر نوع هوش سیاسی است(!)، اما لزوما یک «معمولی» به تمام معنا نیست، حداکثر تفاوتش با مردم کوچه و خیابان، البته میتواند شخصیت ایدئولوژیک و یا کاریزماتیکش باشد!

... و لذاست که این روشنفکران خود پندار، هر چه تلاش میکنند سری از سرّ انقلاب اسلامی در آورند، باز هم چونان مستان لایعقل، در این بزرگترین واقعه قرن حیران میمانند. حتی 27 سال هم برای این دلدادگان مکتب دمکراسی کفایت نمیکند تا در بازشناسی جریان و ریشه یابی عوامل وقوع آن از ذکر دلایل احمقانه دست بردارند. البته دنیای روشنفکریست و هزار دردسر! ما هم بنا به تبار شناسی این موجودات(!)، انتظار نداریم که نشخوارگران تغذیه های فکری غرب و عابدان خدای پلورالیست (۳) و شاگردان چشم بر دهان اینان، منصف باشند و عاقل. لکن هرگز بر نخواهیم تافت که بلاهت این جمعیت خودمانی(!)، تاریخ این انقلاب الهی را با خودکار بیک(!) رقم زند و از وادی معقولات رئالیستی ابلهانه، بخواهد تفسیری جز حقیقت آنچه بوده ارائه دهد.

بنابراین، با توجه به دو مطلب منتشره در روزنامه شرق در تاریخ 5/11/84 با عنوان «زیر فرش» و همچنین « قاعدتا انقلاب » در تاریخ   9/11/84 که هر دو کاملا تصادفی(!) از یک نویسنده است، ما هم از آزادی بیانمان بهره میجوییم و در چند پست مجزا (با توجه به نزدیکی دهه مبارک فجر انقلاب عزیز اسلامیمان) در این باره به اظهار نظر میپردازیم.

چنین مینماید که در هر دو مقاله مذکور٬ تلاش شده است  ضمن تطهیر محمد رضا، شاه خائن و ملعون، و انداختن تمامی تقصیرها بر گردن هویدای ننه مرده(!) و همچنین انکار عوامل حقیقی انقلاب، آنرا تنها در علل مادی و تورم(!) خلاصه کند و با دست یازیدن به خاطرات مهره های گوناگون طاغوت، نتیجه بگیرد که وقتی تورم بالا میرود، بناچار یهو(!) انقلاب میشود!!! هر چند این مطلب تازه ایست از انقلابشناسان خبره جهان!، لکن به نیکی میتواند خواننده را به دریافت عمق بلاهت و سفاهت این جریان رهنمون سازد.

 

ان شاء الله در مطالب بعدی به تفصیل و با ارائه اسناد معتبر و ذکر وقایع مهم آن دوران بی نظیر تاریخ ایران، کذب ادعای این مفلسان بلند صدا را ثابت خواهیم کرد و تبیین میکنیم که انقلابیون چه کسانی بودند و قاعدین کدام گروه و علل حقیقی انقلاب چه بود...

 

پی نوشتها------------------------------------------------------

۱- منظور از روشنفکران همانهایست که در جامعه امروزمان٬ خود را روشنفکر میدانند و الا روشنفکران حقیقی جز اینانند.

۲- انقلابهای رنگی منظور همین تغییر وضعیت در کشورهایی نظیر گرجستان و اوکراین و روی کار آمدن عناصر وابسته به غرب در این کشور هست که البته به نامهایی دیگر نیز شهرت دارند.

۳- برگرفته از کتاب صراطهای مستقیم از سروش      

+  نوشته شده در روز  دوشنبه دهم بهمن 1384      | 

خیلی سخت است که از میان بسیار گزینه ای که برای اول شدن در وبلاگ با هم رقابت میکنند یکی را برگزینم، لکن نمیخواهم از مسایل روز نیز غفلت کنم و لذا برسم روشنفکران حزب بادی مان، آپ تو دیت بودن را برگزیدم...

 

اظهار همدردی! همین کافیست...

امروز بر حسب ضرورتی، از مقابل درب ورودی یکی از ادارات اصلی قوه فخیمه! قضاییه میگذشتم. پیرمردی مستاصل و حدودا 80-85 ساله در این سرما با پسر جوانش، تکیه بر درب ورودی آن زده بود. خمیده و نالان، کت طوسی رنگی بر تن و 4-5 تا بلوز بافتنی زیرش، آنطور که گویی بار گرفتاریهای خویش را بر دوشش گرفته به هزار امید آمده بود تا حقش بازستانند!!!  از حالت خمیدگی ایستادنش پی بردم حداقل یکی - دو ساعت منتظر باز شدن درب آن ملجا! و پناهگاه! مانده. علی الرسم القدیم، تا چشمش به حقیر ظاهر الصلاح افتاد و اندک محاسن موجود بر صورت (البته بسیار معایب پنهان را بلطف ستاریت معبود ندید)،  عینکش را که از آب باران قطراتی به یادگار داشت با انگشت میانی به عقب راند و صورت بالا گرفت تا بهتر چهره مرا ببیند و مرا بیشتر شرمنده چین و چروکهای صورتش کند که هر یک خبر از عمق زخمهای درونش میداد و اینگونه باب سخن باز کرد:

 پسرم من از ساعت هشت، منتظرم تا مدیر کل را ببینم،(ساعت حدود 10 صبح بود)،  اما مگر من اسراییلیم که بداخل راهم نمیدهند. پشت درب سالن همینجا چندتا صندلی خالی هست اما من باید در این سرما بمانم چون کسی را ندارم. (از لهجه اش معلوم بود که شهرستانی است و از لباسش مشخص که درمانده!)

 

گفتم: حاج آقا من کاره ای نیستم اما متاسفم که با شما چنین میکنند!!! بعد هم اندکی از پرونده اش گفت که من بلحاظ عدم آشنایی با قواعد مزخرف حقوقی(که با این همه اهن و تلپ دستگاه قضایی از رفع ساده ترین مشکلات مردم عاجزند)، فقط شنونده این داستان بودم!

... و در پایان اینجانب ضمن اظهار همدردی، مراتب انزجار خود را از اینگونه اعمال به اطلاع این بنده خدا رساندم!!! و خداحافظی کردم.

در حال قدم زدن بسوی رفع حوائج دنیوی و ایضا امرار معاش، یک لحظه چهره آن پیر مرد از جلوی چشمم کنار نرفت. چند نکته بذهنم رسید بگویم:

 

1-     قوه قضاییه باید ملجا و پناهگاه آحاد مردم باشد. مقام معظم رهبری(بر دیوار آن اداره نقش بسته بود)

2-     دانشجویان عدالت را از مسؤولین بخواهند و مطالبه نمایند. مقام معظم رهبری (حالا اگر مطالبه کردی چه بلایی بر سرت میآیدش با مسؤولین وظیفه شناس دستگاه قضایی است.)

3-     بر روی تابلویی در بزرگراه مدرس ازطرف بنیاد مستضعفان نوشته بود: سال همبستگی ملی و مشارکت عمومی (یعنی که سال نهضت خدمت رسانی به مردم تمام شده است)

4-     آیا دادگستری زمان شاه خائن بدتر از امروز بود!؟

5-     پاسخنامه خون چند صد هزار شهید این نظام مقدس را کدام از خدا بی خبری به این مسؤولین داده تا براحتی به آنها خیانت کنند و ککشان هم نگزد چون جواب خون شهیدان را کاملا حفظند!

6-     اگر مثلا رییس قوه قضاییه بجای آن پیرمرد بود(البته العیاذ بالله!) و ایستاده منتظر رویت هلال روی ماه مدیر کلی!، آیا باز هم از توسعه قضایی میگفت و از اینکه پاسخگو ترین نهاد است به مردم!

7-     حتما باید وقایع قضایی ما خیلی خیلی گنده باشد تا مسؤولین ما پیگیرش باشند. مانند وضعیت وخیم! اکبر گنجی خودمون با 9875667586 روز اعتصاب غذا! و دوهزار و پانصد و هشتاد سال زندان انفرادی و تحصن میلیونها میلیون نفر در حمایت از او در حسینیه ارشاد! و نامه کوفی عنان مشنگ و اعلام همدردی رایس گوگولی که چرا برای این حضرت اجل همه روزنامه ها رو نمیبرین تا بخونه... 

 

... و پسر جوان از ابتدا تا انتها٬ ایستاده بود...  والله هیچ نگفت٬ حتی یک کلام!!!

 

 

...و خاک بر سر من و امثال من که لال شده ایم و بر گناهانی نابخشودنی این جماعت مدعی انقلابیگری سکوت کرده ایم و اینچنین در لجنزار متعفن اکبر الذنوبی آنان شریک و غریق...

خاک بر سر ما ...

+  نوشته شده در روز  چهارشنبه پنجم بهمن 1384      | 

هو المحبوب

من باب تذکر عرض میکنم. بدون رودربایستی٬ تمام سعیم بر اینست که قلم زدن این حقیر٬ نه حدیث نفس باشد و نه اظهار فضل -  البته فضلی که نیست -  و نه از باب روشنفکر بازی و انتلکتوئلیسم و دیگر بیماریهای فراگیر اینروزها... ژورنالیسم و قواعد آنرا هم میسپارم به بندگان مکتب مدرنیسم...

البته تلاش میکنم بدور از فضاسازیها و دیدگاههای متداول٬ همیشه از نظرگاهی متفاوت به مسایل بنگرم که شاید به مذاق کسانی خوش نیاید. 

لذا٬ نه مرا تعدد مراجعه کنندگان خوشحال میکند و نه معدودشان غمگین٬ هر چند باید پذیرفت که فلسفه اظهار و تبیین نظر٬ با نشر عمومی آن پیوند منطقی دارد٬ لکن این منظور برای حقیر نه غایت الغایات است و نه هدفی دیگر. اینها همه وسیله است و ما همه مقهور قدرت لایزالی که خود٬ همانطور که مشیتش باشد حکم خواهد راند و نه بر طبق ظن محکوم به نقصان ما. هر چند که چنین نظری٬ با استقبال از نظرات ارزشمند بازدیدکنندگان و استفاده بلا شک از آنان هیچ منافات ندارد. 

پس با نام او سخن آغاز میکنم که هر چه هست از اوست... 

+  نوشته شده در روز  چهارشنبه پنجم بهمن 1384      |