قرار بود...
زوزه خمپاره ها،
تا ابد،
غربت را در گوشمان زمزمه کند...
و گرد و غبار "شلمچه"،
صحن چشمهایمان را ترک نکند...
...
قرار بود دست مقطوع "حسین خرازی"،
دستمان را بگیرد،
و تا معراج انسان کامل،
در فراسوی ابرها بکشاند...
...
قرار بود، با "خیز سه ثانیه"،
به "سدرة المنتهی" برسیم،
که جبرائیل،
پای آن درخت، ایستاده بود...
و میدانست اگر گامی پیش گذارد،
میسوزد...
از همان لیلة القدرهایمان، در "شب عملیات"
منتظر بود تا دریابد،
ساحت "انی اعلم ما لاتعلمون" کجاست!
... و او دوباره سجده کرد،
در کنار شقایقهای فکه،
بر خلیفة الله
و استغفار کنان...
باز دوباره گفت: "سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا..."
...
قرار بود با " خیز هفت ثانیه"،
به "لاهوت" برسیم...
که زان پس، "من" و "تو" و همه،
"او" میشدیم...
یادم می آید، از "سه راه شهادت"
تا ملکوت
تنها یک "تن" فاصله بود.
همان قصه "تن و تانک"،
که ردّ شنی هایش،
چه خوب بر آن ابدان مطهر،
نقاشی شده بود...
...
قرار بود مکر آسمان آبی روز را،
تا سرخی شفق غروب،
تاب بیاوریم،
تا گرد نسیان،
بر خاکهای خونرنگ و بدنهای تکه تکۀ جامانده، ننشیند...
اینجا، "بزرگراه همت" است...
راننده تاکسی گفت: "سر همت" سیصد تومان...
با خودم گفتم: "همت" که چند سالی پیش از این،
چوب حراج بر "سر" خویش زده بود،
و در "خیبر"،
"او" به گزاف ترین بها، خریده بود.
... و پازوکی دستی را که ترکش آویزانش کرده بود،
کند و دور انداخت...
تا برای فروگذاردنش،
خدا دیگر بهانه ای نداشته باشد!
باور کنید، بخدا اینها افسانه نیست...
...
قرار بود، "خورشید"، آواز "رحیل" نخواند،
مگر ما مرده باشیم،
اما خواند و رفت،
و آسمان را تا طلیعه صبح موعود، داغدار و سیاهپوش کرد.
... و باز خدا را شکر، که "ماه" هست،
در این ظلمات جاهلیت آخر الزمانی...
..........................................................
قرار نبود زندگی، فریبمان دهد،
و بوی دلار و پوند مستمان کند،
و با صدای جیرینگ سکه های مضروب، کر شویم...
...
قرار نبود جیبهایمان، خیلی "گود" باشد،
تا هر چه درونش میریزیم،
باز، "هل من مزید" گوید...
... و میزهای ریاست،
آنقدر رفیع باشد،
تا ابرها نگذارند، نیم نگاهی به مناظر پایین دستی بیندازیم!
...
قرار نبود موجودی حساب در گردشمان،
از ظرفیت محاسبه "ماشین حسابها" هم بیشتر باشد،
و شمردن صفر اختلاسهای دوستانه!،
اینقدرها سخت!
...
قرار نبود تسبیح شاه مقصود،
اجر صلوات را چندین برابر کند،
... و ثواب عزاداریهایمان در محرم،
با سنگین تر شدن وزن گوسالۀ قربانی،
افزون شود.
... و جایگاه مسؤولین در نماز جمعه،
برای عدم اختلاط با عوام الناس مفلوک، تعبیه شود!
و دعا، در این جایگاهها،
به هدف استجابت، نزدیکتر!
...
قرار نبود "خانه آخرت"،
دهها میلیون قیمت داشته باشد،
بهمراه گارانتی ابدی،
که فشار قبر ندارد!
و نکیر و منکری که خیلی اتو کشیده و مؤدب و های کلاس،
با کت و شلوار و کراوات و ادکلن پلی بوی،
سؤالات را با لهجه آمریکایی غلیظ بپرسند،
و جوابهایش را هم بشود، خشکه حساب کرد!،
تا حاج آقا، دنیا و آخرت را با هم داشته باشد!
و سنگهای گرانیت قبور، "الهیکم التکاثر" را به سخره گیرند...
...
قرار نبود "شومن" ها،
"لباس پیامبر" بپوشند،
و در همایشهای بین المللی،
با هزینه های کاملا شخصی از بیت المال!،
پیام بازرگانی دهند،
در مدح لیبرالیزم!
...
قرار نبود که عدالت،
آنهمه نایاب شود،
تا شعارش در انتخابات،
17میلیون رأی بیاورد،
و کفه ترازوی معروف عدالت،
در دادگستریها،
آنقدر نا متوازن شود،
که کفه متمول و متمکن،
آن دیگری را،
به نا کجا آباد عدم تبعید کند...
...
قرار نبود شاعران، "رومانتیک" شوند،
و مترجمان، "روشنفکر دینی"!
و جام "حقیقت"، بشکند،
تا سهم هر ملت از آن،
تکه ای باشد!
و کارگردانان هنر هفتم،
"حوری و غلمان" بازی، راه بیندازند،
و عقده های درونیشان را، به تصویر کشند...
...
قرار نبود "آنها" را،
"حسینی" به روی "مین" ها بفرستیم،
تا "عند ربهم یرزقون" شوند!
... و خودمان، "یزیدی"،
تقسیم غنیمت کنیم،
و انکار جنگ...
بعدا قرار شد که، چنین کنیم...
... والسلام