تبليغاتX
دیار شهود

Image and video hosting by TinyPic

  شهد «شهود» را جز آنان که با « منطق جنون » می زیند، نمی چشند و هر که اذن دخول به حریم این حرم خواند، لاجرم، قدم در « وادی طوی» خواهد نهاد و امر « فاخلع نعلیک » میشنود، یاران! مهیا باشید که زین پس تا « او » راهی نیست...

 

در رثای سید الشهدای اهل قلم... سید مرتضی آوینی

 

پس از قرنها در عصر جاهلیت مدرن، چشمهای ما به دو چشم ابر مردی نگریست که ید بیضای موسوی داشت و دم مسیحایی و ابهت ابراهیمی...

خمینی عزیز ما، عصاره همه انبیاء الهی بود، در عصری که مهر خاتمیت بر امتداد نبوت نواخته اند. او بانگ بر آورد و شیفتگان وصال را به «شراباً طهورایی» بشارت داد که نوشندگانش را نه به «جنت المأوی»، که به «لاهوت» میرساند.

نوای دلنشین خمینی، صلای فطرت زلال بنی آدم بود، که از فراز ذروه کرامت و انسانیت، بر اعماق دره ظلمت و جهل بشری ترنّم وصل بارید و گمگشتگان آخرین مراتب هبوط را از اسفل السافلین خود پرستی به اعلی علیین رهنمون ساخت.

... و اینچنین بود که فطرتهای پاک، شب پره وار، بر گرد تلألؤ آن مهر فروزان به طواف آمدند.

...

سید مرتضی آوینی 31 ساله بود که انقلاب شد، از 17 سالگی سیگار میکشید و اهل رمان و شعر و ادبیات و موسیقی و نقاشی و همین ادا و اطوارهای روشنفکری بود. بقول خودش سبیل نیچه ای میگذاشت و کتابهایی را که تا آنموقع نخوانده بود، در دست میگرفت تا همگان بدانند که او هم برای خود کسی شده است! و دست بر قضا، روزگار را بسان همین «خود روشنفکر پنداران» میگذراند.

... و اما درست در همان سالهای جاهلیت خود، وقتی صوت ملکوتی خمینی عزیز را شنید، دیگر چون ساحران فرعون، دانست که عصای ِموسوی ِخمینی، از جنس سحر نیست و آیه ایست از آیات الهی...

قالوا آمنا برب العالمین...

اینچنین شد که سیگار را ترک کرد و همه نوشته ها و تراوشات فلسفی و شعر و ... را در گونی ریخت و سوزاند، تا دیگر «حدیث نفس» نسراید. تصمیم گرفت «خود» را از میان بر دارد تا هر چه هست «او» باشد و هرگز جز برای خدا کاری نکند.

«فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین... فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین»

... اینجا ساحت «توبه نصوح» است، از جنس همان که پدر ما، آدم علیه السلام را مستوجب رحمتی دوباره کرد.

قطره، قصد اقیانوس کرد و وقتی «او» را یافت، دیگر خودی در میان نبود و «او»، خود «اقیانوس» شده بود.

آوینی عزیز، فلسفه میخواند لکن فیلسوف نبود، عرفان نظری نیز، اما چون عارفان مدعی نبود، شعر میگفت لکن شاعر نبود، نقاشی میکرد ولی نقاش نبود، فیلم میساخت لکن فیلمساز نبود و می نوشت اما نویسنده نبود، چرا که او دیگر از وادی «خویش» گذشته بود و ساکن «دیار شهود» شده بود.

...

جاهلان متنسک، با چماق «روشنفکر متجدد» او را میراندند و عالمان متهتک با تازیانه «تحجر و جمود»، لکن او که ره یافته بود، برغم سیل طعنه ها و کارشکنیهای این و آن، تنها به «او» توکل کرد و از ملامت ملامتگران هرگز نهراسید.

ما که قبل از شهادت او، هرگز نمیشناختیمش؛ «روایت فتح» را میدیدیم و روح «عاشقی» را در سجع کلام «نریشن» هایش میخواندیم و لکن سید مرتضی آوینی را نمیشناختیم، چرا که هرگز نامی در آغاز و انجام آن مستند بی نظیر نمی دیدیم.

«مجله سوره» را هم گهگداری میخواندیم، لکن نمیدانستیم آنکه توتم قلم بر دست میفشارد و یکه و تنها به مصاف ژورنالیزم رفته کیست!

ما حقیقتا سید مرتضی را مصداقی بزرگ از این کلام رسول اعظم الهی دیدیم که: اولیاء خدا در زمین گمنام و در آسمان شهیرند...

حقیر معتقدم آقا مرتضی، معجزه امام خمینی بود، آن ید بیضائی بود که به آسمان افراشته شد، در این ظلمتکده حکومت نفس اماره؛ از «اعلام الهدایی» بود که به برکت انقلاب اسلامی، افراشته شد تا دیگران را ره بنماید.

« و بالنجم هم یهتدون»

براستی مگر میشود!؟

مگر میشود غریق امواج بلاخیز غفلت و تعلق و پایبستگی، در لیله قدر خویش، رهسپار «معراج» شود و «قاب قوسین» را درنوردد و «او ادنی» را نیز...

نمیدانم! اینجا وادی حیرانی عقل دنیادار است و از حیطه درک امثال من خارج.

ای شقایقی که داغ شهادتت بر دل ما چون کوه مانده است و بغض رفتنت تا ابد بر دل سنگینی میکند، آیا شود  بلبلی شوی که در «دیار شهود»، ترانه شهادت ما را نیز بسرایی و تا ما ساکن همان وادی شویم که «نور میخورند و نور می آشامند»

 

مرتضی جان!

واقعا چه خوبست که خفاشها دستشان به آسمان نمیرسد؛ بگذار عقل پیشگان برای نقد تو، هر چه در بضاعت ناچیزشان است رو کنند و انتقام «عشق» را از «عشاق» بگیرند، مگر خود نگفتی که باید در«دامنه آتشفشان» منزل گزید!؟ ما نیز چنین کرده ایم...

«منطق جنون»، قصه زندگی توست، عاقلان جنونش را به تمسخر مینگرند و عارفان، منطقش را به نیش طعنه میگزند، و تو به ما آموختی که در این برزخ، چگونه میتوان زیست...

والسلام

+  نوشته شده در روز  یکشنبه بیستم فروردین 1385      | 

 

روزی که کنگره قصر 2500 سال حکومت طاغوتی فرو ریخت...

هان ای ملت عزیز که با خون جوانان خود، حق خود را بدست آوردید، این حق را عزیز بشمرید و از آن پاسداری کنید و تحت لوای اسلام و زیر پرچم قرآن، عدالت الهی را با پشتیبانی خود اجرا نمایید.

من با تمام قوا در خدمت شما که خدمت به اسلام است این چند روز آخر عمر را میگذرانم.

من از دولتها میخواهم که بدون وحشت از غرب و شرق، با استقلال فکر و اراده، باقیمانده رژیم طاغوتی را که آثارش در تمام شئون کشور ریشه دارد پاکسازی کنند و فرهنگ و دادگستری و سایر وزارتخانه ها و ادارات که با فرم غربی و غربزدگی بپا شده است، به شکل اسلامی متحول کنند و به دنیا عدالت اجتماعی و استقلال فرهنگی و اقتصادی و سیاسی را نشان دهند.

... اینک شما مردم پاسداران جمهوری اسلامی هستید...

...............

قسمتی از پیام امام خمینی بمناسبت روز جمهوری اسلامی-صحیفه نورج ۶ - ص ۴۵۲

................................................................................................

راستی...

یاد خمینی بخیر! آن امام عشق٬ که این همه را به ما آموخت.

 

+  نوشته شده در روز  شنبه دوازدهم فروردین 1385      | 

 

                                   « قصه ترادف "عشق و شهوت"

                                                             ...  در صدا و سیمای جمهوری اسلامی »

 

بسیار جالب است، ادا و اطوارهای این صدا و سیمای جمهوری اسلامی!

دیشب فیلمی را دیدم از شبکه دو، به نام "کوهستان سرد" که از مدتها پیش تبلیغ میشد، با هیجان زاید الوصفی، که بازیگرش «نیکول کیدمن» است، (همان فاحشه معروف هالیوود!)، و یک هنر پیشه مرد که معروف است و در چند فیلم دیده بودمش، اما نامش را نمیدانم!

داستان کلی فیلم از این قرار بود که دختری به نام "آیدا" (کیدمن)، بعلت بیماری پدرش که یک کشیش بود، مجبور میشوند به یک منطقه کوهستانی خوش آب و هوا کوچ کنند و در آنجا با پسر نجاری به نام "این مَن" آشنا میشود که با یک نگاه "عاشق" هم شده و ایضا "معشوق" نیز!

سپس بین ساکنان منطقه شمالی و جنوبی جنگی در میگیرد و تمام پسران و مردان بالاجبار در آن جنگ شرکت میکنند و بدین رو، "این من" هم ابتدا با اختیار و از سر "حبّ وطن" و سپس از روی اکراه و اجبار به مبارزه با دشمن میرود، آنهم در حالیکه چند روز بیش از آشناییش با "آیدا" نمیگذرد.

جنگ چندین سال طول میکشد و "این من و آیدا" تنها برای هم نامه مینویسند. یک روز در حالیکه "این من" به سبک معمول قهرمانهای آمریکایی جنگهای هالیوودی، مشغول فداکاریهای محیر العقول! بود، زخمی شده و سپس با خواندن نامه "آیدا" که در آن گفته بود « بیا پیشم »، از بیمارستان میگریزد، در حالیکه میداند عده ای هستند که فراریان از جنگ را میکشند و اموال خانواده هایشان را ضبط میکنند...

بعد با مشقت فراوان و با معجزات الهی که نظیرش را فقط در هالیوود و شاید کمی تا قسمتی بالیوود!، می بینیم از مهلکه های مختلف جان سالم بدر میبرد و بالاخره در کوهستانی نزدیک محل زندگی آیدا، شب وصال میرسد و آن دو  همدیگر را می بینند و شب را با هم سپری میکنند!

فردایش هم "این من" در یک درگیری نفر به نفر همانطور که آیدا در رویای صادقه اش! دیده بود شهید میشود!!!(البته از نوع شهادت شهید آبراهام لینکلن!)...

از تمام قصه مزخرف فیلم، و ساختار کلیشه ایش، آنچه میخواهم بدان بپردازم، همان «شب وصال» است در "کوهستان سرد"، که بجز چند جمله کوتاه از گفتگوهای "آیدا و این من"، بقیه اش حتما از دم تیغ "سانسور" جام جمیان گذشته است!!!

آیدا بقول خودش پس از سالها که  هر روز منتظر بازگشت "این من" بوده، مطلبی که در این چند سال ذهنش را مشغول کرده با او در میان میگذارد: «چگونه ما که چند بار بیشتر همدیگر را ندیدیم و نیز چند جمله بیشتر با هم صحبت نکردیم، اینطور دلداده هم شدیم و پس از سالها جدایی بفکر هم بودیم!؟» و "این من" پاسخ میدهد که: «تو هیچگاه از من جدا نبوده ای و در این مدت همراه من بودی چرا که همیشه بیاد تو بوده ام.» ...

سپس هم بقیه فیلم بطور ناشیانه ای سانسور میشود و فردایش هم "این من" کشته شده و پس از آن، قصه ناگهان به حدود 10 سال بعد میرود، در مزرعه ای که "آیدا" به یاد "این من" افتاده، در حالیکه بادخترش!، مشغول قربان صدقه هم رفتن اند...!

...

براستی جالب نیست که امروز مفهوم "عشق" در نازلترین وجه وجود آدمی، یعنی "شهوت حیوانوار" مستحیل شده است و همه رنجهای این دو ( آیدا و این من ) در راستای وصال یک شبه و تمتع حیوانوار از هم خلاصه میشود و "داستان عشق" شان اینطور بیان میشود!؟

این جالب نیست که "انسان" در مفهوم غربی، همان "حیوان" است که در چرخه تکامل "داروین"ی، به قید قرعه، صاحب "عقل ابزاری" شده است و از آن در راه رسیدن به امیال پست حیوانی خویش بهره میجوید!؟

این جالب نیست که انسان ِمسخ شده (که بقول "آرنولد توین بی"، اجدادشان از بالای درختان برای زندگی بر روی خشکی، هبوط کرده اند)، مفاهیم و کلمات را نیز در اسفل مراتب استحاله کرده و در ترمینولوژی خویش فرقی میان نعره چهارپایان و صوت انسانی قائل نیست!؟

اپیکوریانیسم، هدیه ایست که "اومانیست" ها به ما بخشیده اند. اتوپیای غربی نیز، "باغ وحش" یست  که هر کس حیوان تر است، بیشتر لیاقت درکش را خواهد داشت و "هالیوود" آئینه تام "فرهنگ غرب" است که موجد تمام رذایل انسانی است که میخواهد "حیوان" باشد و در اسفل السافلین "حیوانیت" میزید...

راستی...

جناب عزت ضرغامی

مبارکتان باشد...

 سینمای "معنا گرا"ی تان و آمیزش آن با "پورنوگرافی"!، پس از سه دهه از انقلاب اسلامی...

+  نوشته شده در روز  دوشنبه هفتم فروردین 1385      |