تبليغاتX
دیار شهود

Image and video hosting by TinyPic

  شهد «شهود» را جز آنان که با « منطق جنون » می زیند، نمی چشند و هر که اذن دخول به حریم این حرم خواند، لاجرم، قدم در « وادی طوی» خواهد نهاد و امر « فاخلع نعلیک » میشنود، یاران! مهیا باشید که زین پس تا « او » راهی نیست...

 

 

سینمای ایران پر است از پوچ! اگر بی نهایت صفر را در بی نهایت صفر ضرب کنیم آیا میتواند دار و ندارش از صفر پیشی بگیرد و یا اندکی به یک میل کند!؟ نمیتواند....

سینمای ما هم به وضعیت اقتصاد و فرهنگ و سیاست ما اقامه بسته است!

حقیقتا انعکاسی است از آنچه در جامعه امروز ما میگذرد. آش شعله قلمکاریست که مزه شلختگی فرهنگی و بی در و پیکری اقتصاد و هر کی به هرکی بودن سیاست را تمام و کمال در خود دارد.

چرا اگر کسانی "هوو" و "ازدواج به سبک ایرانی" و "هلو" و "آتش بس" را میسازند، کسانی هم پیدا نشوند که "یک تکه نان" را بسازند!؟

جالب این است که گویا برادران "متعهد"! ما سوراخ دعا را گم کرده اند.

"یک تکه نان" میسازند و "به نام پدر"، تا سالها بعد از آقا مرتضی، ما به جناب حاتمی کیا بگوییم که " ای بلبل عاقل! جان مادرت برای شقایقها مخوان!"...

اگر همان "اتوپیا" یت را بسازی، دینت را به جامعه ادا کرده ای! و دست آن شهید زخمی، مچ پایت را رها میکند، مطمئن باش!

...

برگردیم به سراغ یک تکه نان خودمان...

پس از 7-8 سال بالاخره تصمیم گرفتم بروم سینما و ببینم که این "معنا گرایی" دیگر چه صیغه ایست که حضرات راه اندخته اند! یک بلیط خریدم و ساعت 8-10 در سینما فرهنگ چشم بر پرده سینما دوختم!    

...

داستان از این قرار است که در یک ده، یک سرباز دهاتی اهل روستای نامعلومی در طبس (بخوانید نا کجا آباد عرفای سینه سوخته!!!)، به حکم تقدیر، ناگهان میشود نظر کرده.

نه... اصلا خودش نظر میکند و شفا میدهد و سیر و سلوکی میکند که عرفای "کبلا"! رفته هم بپایش نمیرسند. نماز که میخواند توفان میشود و رعد و برق میزند و گرسنه اش که میشود، پیتزا! و دیگر مائده های آسمانی برایش ارسال میکنند و نادیدنیهای را بوضوح مگا پیکسلی!!! میبیند.

پیر مراد این سالک، "سه چهره متفاوت" از رضا کیانیان است، که دست بر قضا، قهقه ی مزخرف و حال بهم زن مستانه اش٬ در هر سه کاراکتر تکرار میشود و مرا به یاد "القهقهة من الابلیس" انداخت!

"مراد"ی که چپق بر لب میخواهد درس "سلام" دهد و با حرفهای گنده تر از دهانش، عرفان را در تنهایی ته دره و کلبه مهجور و ... خلاصه سازد.

دم آخر هم، جناب تبریزی، با روضه خوانی پیرزنی که "امی" بوده و ناگهان به برکت دم مسیحایی این "سرباز عارف"، حافظ "سوره مریم" میشود، قطرات اشکی از چشمان مخاطبان راه می اندازد تا در مسیر "تعهد"ش، انسانها را به وادی "معنویت" بکشاند!

یک معنویت کور و کش دار و هزار معنی و بی معنی...

آیا این فیلم برای بودیست ها و شینتوئیستهاست!؟

در ایران ساخته شده و یا در هند!؟

معنویت در اسلام آیا چنین است!؟

...

حوصله توضیح بیشتر ندارم لکن...

چرا سینمای ما دچار این سرطان لاعلاج شده است!؟ چرا "متعهد" هایش "موج مرده" میسازند و "مارمولک" و "یک تکه نان" و یا "سکس و فلسفه"!؟ ...

دیگران هم که ول معطلند و اگر فیلمهای کلیشه ای چلاقها و کرها و کورهای ساده انگارانه "مجیدی" را، آنهم در مزارع سرسبز شمال و انسانهای گوگولی که در آنها به تصویر میکشد، بحساب بیاوریم و یا نیاوریم مگر اتفاق خاصی می افتد!؟

حضور در بخش مسابقه "کن" و یا بردن "نخل" و "زرشک" و دیگر جوایز جشنواره ها، آیا "سینما" را به معنای کلی آن درمان میکند!؟

...

متاسفانه هنر امروز تهی از معناست و "درد" را فراموش کرده و بر طبل غفلت میکوبد تا همه را مسحور "چشم سفید" خویش کند و تند باد گلوبالیزاسیون، باد از کله ی سینمای ایران هم پرانده و چشم به غایت "هنر برای هنر" دارد و غایت بی غایتی!

سینمای ایران میخواهد "مدرن" باشد و این خواستن از سر اراده نیست، از سفاهت و بلاهت جماعتی است که پرده داران امروز سینمای انقلابند!

...

نمیخواهم سیاه نمایی کنم لکن مگر سیاه نیست رنگ سینمای ما!؟

پیشنهاد میکنم اگر میخواهید از تغییرات شاخص "حیا" در سینمای ایران مطلع شوید، "ازدواج به سبک ایرانی" را حتما با خواهر و یا مادرتان ترجیحا در همین سینما فرهنگ! ببینید!!!

همین و بس...

............................................................................

یادم رفت از "خداحافظ رفیق" بگویم... یکی از مزخرف ترین فیلهایی که تاکنون دیده ام!

چه فیلمهایی بیش از اینها میتواند "معنا" را در غیر عقلائی و هپروتی بودن خلاصه کند!؟ 

نمیدانم...

+  نوشته شده در روز  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385      | 

 

امروز به نمایشگاه کتاب رفتم...

سهمم از آنهمه سالن و دستک و تمبک و بساط بسیط!، تنها 3 سالن نمایش « ژورنالیسم » بود.

اینکه میگویم ژورنالیسم، بنا را نگذارید بر پز و ادا و اطوارهای روشنفکری، که خود از معاندان سرسختش هستم. این سخن، ناظر است به حقیقت آنچه امروز در جامعه مطبوعاتی میگذرد!

بر ناصیه اش حک شده: در آرزوی اتوپیای ژورنالیستی ینگه دنیایی!

...

پس از گذشت دو ساعت، مجموع نشریات و کتب در دستم، آنقدر بود که نتوانم بجز چند گامی بردارم و بناچار برگشتم خانه!

همش در این فکر بودم...

واقعا وضع اسفباری دارد این حوزه فرهنگ جامعه ما. دقیقا بازتاب و مشتی است که نمونه ای از خروار جامعه ماست.

مردم عزیز ما، همانطوری که رانندگی میکنند، کتاب هم مینویسند! کتاب هم میخوانند!

دیدن این صحنه ها بسیار جالب است و تهوع آور!

مانکن زیاد میبینی!

از چهره شان پیداست که جز دو سه خط شعر سهراب و نیما، یا شاملو و فرخزاد و یا اگر خیلی اهل کتاب باشند، دربدر بدنبال دائی جان ناپلئون سانسور نشده و بوف کور هدایت و کویر شریعتی!!!٬ آنهم برای افاده های جمعهای منوالفکری و انتلکتوئل بازی و اداهای روشنفکران اوا خواهری٬ چیزی نمیدانند!  

... دو – سه کتاب و نشریه زیر بغلشان و چیپس مزمز هم در دست، و چشمهایی بغایت کنجکاو!، برای شمردن کسانی که اطرافشان، زیر چشمی و یا خیره خیره، دارند براندازشان میکنند! اگر خوششان بیاید، نیش خندی بعلامت رضا! میزنند و راه می افتند، سالن به سالن، با ناز و کرشمه های چندش آور و حیوانوار (ببخشید که کلمه ای بهتر از این برای توصیفش نیافتم!!!)...

اگر عاشق! پی شان آمد که معلوم میشود کپی برابر اصل مجنون است و بعد هم که ....

...

نخیر...

گمان کرده اید که حوزه مطبوعات در اجتماع ما وضعیت بهتری دارد!؟ ندارد...

***

نقاش جوان ِ شعرهای شاملو، پسرکی است 27 ساله! که عکسش را دراز کش، با پاهایی لخت و پیراهنی آستین حلقه ای و ناز و کرشمه ای مثال زدنی، بر صفحه اول کتابش چاپ کرده!!!

میگویید نه!؟

سری به غرفه فصلنامه تخصصی گوهران بزنید!

***

در غرفه روزنامه اعتماد ملی، حسین الله کرم نشسته و با دختران و پسران آنجا گپ میزند و نگاههای کنجکاو دیگران را بسوی خودش روانه کرده!

برای اعتمادیها در دفترچه خاطراتشان نوشتم:

"جناب کروبی، آمدم چک 50 هزارتومانی این ماهم را بگیرم نبودید، باز هم می آیم!!!"

خیلی برایم سوال هنگفتی! پیش آمده و آن اینست که پول این روزنامه و تلویزیون ماهواره ای و حزب بازی و ... از کجا تامین میشود!؟ البته اصلا توهم توطئه ندارم ها ...

***

آنقدر سوژه برای نوشتن و عکس گرفتن بود که من بکلی از آنها دست شستم.

...

لکن٬ در میان این هیاهوها، دست و پا زدنهای عده ای "دردمند" را هم دیدم، در مقابل امپراتوری اومانیسم و هژمونی انسان همان حیوان است ...

بارقه امیدی در دلم زنده شد! مگر نه آنست که هنر عین "درد" است!؟

***

شک ندارم دنیا را غرائز و افراد منتسب به آن نمیسازند، حد اکثر کاری که شهوتران ترین و شکمباره ترین افراد میتوانند انجام دهند، چیست!؟ ثبت نامشان در کتاب رکوردهای گینس!!!

دنیا را مرعوبین و خائفان و اصحاب شک و تردید هم نمیسازند، اگر آبادی ای برای دنیا متصور است، از درون صعب ترین راههایی است که به برکت حضور نوابغی که آنرا پیموده اند حاصل می آید.

انسانهایی که شاید هرگز نامشان در هیچ کنگره ای و در هیچ جشنواره ای بمیان نیامده است، و شومن های تلویزیونی هم نیستند! بقول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مؤمنینی هستند که در آسمانها شهیر و در زمین گمنامند...

تاریخ آینده زمین، از آن مدرنیسم نیست، مدرنیسم کلید نابودی خویش را در خود تعبیه کرده است! و گلوبالیزاسیون، آخرین تیر ترکش این جماعت است که اگر با هالیوود و فوتبال و سکس نتوانند ایدئولوژی خود را تزریق کنند، با بمبهای اورانیومی و 900 کیلویی و هیدروژنی و هواپیماهای b-52  و ... حتما صادرش میکنند به ممالک دیگر! ... و ابوغریب و گوانتانامو را هم ساخته اند برای ترساندن دیگران از عواقب وخیم! هرگونه مخالفت با این هژمونی مقدس، لیبرال - سرمایداری...

اما نیک میدانیم که برغم تلاش ابلیسان، تاریخ آینده زمین از آن حزب الله است و همین انسانهایی که دردمندند و مستضعفینی که بر ابزار سیطره دارند از ورای شیوه های مرسوم.

لسان الغیب حافظ میگوید:

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق ... غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

***

دلم پر است...

بی ربطی مطالب را هم بگذارید به حساب سر ریز شدن همین حرفهایی که در بهترین حالت، انگ تحجر و جمود بر آنها میزنند، خب بزنند، چه اشکالی دارد!؟

...................................................................................

پی نوشت:

این سبک نوشتن را هرگز دوست ندارم، فعلا دارم روی یک سری مطالب کار میکنم، اینها هم از جرگه همانهاست که برای خالی نبودن عریضه نوشته ام!

ببخشید مرا که دیر بدیر می آیم...

+  نوشته شده در روز  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385      | 

 

 

- کودک که بودم، می رفتم جلوی "آینه" می ایستادم و از مادرم میپرسیدم:

"من" کی بزرگ میشوم!؟

مادرم میگفت: "وقتی بچه خوبی شوی و اذیت نکنی...

اما بزرگتر شدم، گر چه بچه خوبی برایش نبودم و خیلی اذیتش کردم!

...

- به نوجوانی هم که رسیدم، یادم می آید، در مقابل آینه می ایستادم و دستی بر صورت میکشیدم و با خود میگفتم:

پس کی قرار است من "مرد" شوم و ریش و سبیل در بیاورم…!

- اما امروز که به "جوانی" رسیده ام، برخی اوقات جلوی آینه می ایستم، دستی لابلای موها میکشم و چند تار موی "سپید" را میشمرم، تا مبادا زیاد تر شوند و من بیش از اینها "مرد" شوم!

- فردا هم حتما در برابر آینه خواهم ایستاد و تلاش خواهم کرد با دستانی پینه بسته و چروکیده، چند تار موی "مشکی" را از لابلای انبوه "سپیدها" بشمارم و آهی هم حواله این "حس نوستالژیک" خواهم کرد…

...

- پس فردا هم حتما "آینه" هست و "من" دیگر نیستم...!

 

...

« حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت کلا انها کلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون »....................... ( قرآن کریم 100/23 )

 

 

 

....................................................................................

پی نوشت:

دوستان مرا ببخشید که خیلی وقت است مطلبی ننوشته ام. چند تا موضوع است که در اولین فرصتی که از روزمرگیها رها شدم٬ ان شاء الله بدانها میپردازم. موضوعاتش جالب و شاید بدیع باشد...

به سبک انتلکتوئلها هم نوشتن خیلی برایم سخت است ولی فعلا مطلبی را که پیشتر ها نوشته بودم٬ (من و آینه) آوردم که وبلاگ خالی از عریضه نباشد!

مثل همیشه "محتاج نقد" هستم...

یا محمد

 

+  نوشته شده در روز  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385      |