سینمای ایران پر است از پوچ! اگر بی نهایت صفر را در بی نهایت صفر ضرب کنیم آیا میتواند دار و ندارش از صفر پیشی بگیرد و یا اندکی به یک میل کند!؟ نمیتواند....
سینمای ما هم به وضعیت اقتصاد و فرهنگ و سیاست ما اقامه بسته است!
حقیقتا انعکاسی است از آنچه در جامعه امروز ما میگذرد. آش شعله قلمکاریست که مزه شلختگی فرهنگی و بی در و پیکری اقتصاد و هر کی به هرکی بودن سیاست را تمام و کمال در خود دارد.
چرا اگر کسانی "هوو" و "ازدواج به سبک ایرانی" و "هلو" و "آتش بس" را میسازند، کسانی هم پیدا نشوند که "یک تکه نان" را بسازند!؟
جالب این است که گویا برادران "متعهد"! ما سوراخ دعا را گم کرده اند.
"یک تکه نان" میسازند و "به نام پدر"، تا سالها بعد از آقا مرتضی، ما به جناب حاتمی کیا بگوییم که " ای بلبل عاقل! جان مادرت برای شقایقها مخوان!"...
اگر همان "اتوپیا" یت را بسازی، دینت را به جامعه ادا کرده ای! و دست آن شهید زخمی، مچ پایت را رها میکند، مطمئن باش!
...
برگردیم به سراغ یک تکه نان خودمان...
پس از 7-8 سال بالاخره تصمیم گرفتم بروم سینما و ببینم که این "معنا گرایی" دیگر چه صیغه ایست که حضرات راه اندخته اند! یک بلیط خریدم و ساعت 8-10 در سینما فرهنگ چشم بر پرده سینما دوختم!
...
داستان از این قرار است که در یک ده، یک سرباز دهاتی اهل روستای نامعلومی در طبس (بخوانید نا کجا آباد عرفای سینه سوخته!!!)، به حکم تقدیر، ناگهان میشود نظر کرده.
نه... اصلا خودش نظر میکند و شفا میدهد و سیر و سلوکی میکند که عرفای "کبلا"! رفته هم بپایش نمیرسند. نماز که میخواند توفان میشود و رعد و برق میزند و گرسنه اش که میشود، پیتزا! و دیگر مائده های آسمانی برایش ارسال میکنند و نادیدنیهای را بوضوح مگا پیکسلی!!! میبیند.
پیر مراد این سالک، "سه چهره متفاوت" از رضا کیانیان است، که دست بر قضا، قهقه ی مزخرف و حال بهم زن مستانه اش٬ در هر سه کاراکتر تکرار میشود و مرا به یاد "القهقهة من الابلیس" انداخت!
"مراد"ی که چپق بر لب میخواهد درس "سلام" دهد و با حرفهای گنده تر از دهانش، عرفان را در تنهایی ته دره و کلبه مهجور و ... خلاصه سازد.
دم آخر هم، جناب تبریزی، با روضه خوانی پیرزنی که "امی" بوده و ناگهان به برکت دم مسیحایی این "سرباز عارف"، حافظ "سوره مریم" میشود، قطرات اشکی از چشمان مخاطبان راه می اندازد تا در مسیر "تعهد"ش، انسانها را به وادی "معنویت" بکشاند!
یک معنویت کور و کش دار و هزار معنی و بی معنی...
آیا این فیلم برای بودیست ها و شینتوئیستهاست!؟
در ایران ساخته شده و یا در هند!؟
معنویت در اسلام آیا چنین است!؟
...
حوصله توضیح بیشتر ندارم لکن...
چرا سینمای ما دچار این سرطان لاعلاج شده است!؟ چرا "متعهد" هایش "موج مرده" میسازند و "مارمولک" و "یک تکه نان" و یا "سکس و فلسفه"!؟ ...
دیگران هم که ول معطلند و اگر فیلمهای کلیشه ای چلاقها و کرها و کورهای ساده انگارانه "مجیدی" را، آنهم در مزارع سرسبز شمال و انسانهای گوگولی که در آنها به تصویر میکشد، بحساب بیاوریم و یا نیاوریم مگر اتفاق خاصی می افتد!؟
حضور در بخش مسابقه "کن" و یا بردن "نخل" و "زرشک" و دیگر جوایز جشنواره ها، آیا "سینما" را به معنای کلی آن درمان میکند!؟
...
متاسفانه هنر امروز تهی از معناست و "درد" را فراموش کرده و بر طبل غفلت میکوبد تا همه را مسحور "چشم سفید" خویش کند و تند باد گلوبالیزاسیون، باد از کله ی سینمای ایران هم پرانده و چشم به غایت "هنر برای هنر" دارد و غایت بی غایتی!
سینمای ایران میخواهد "مدرن" باشد و این خواستن از سر اراده نیست، از سفاهت و بلاهت جماعتی است که پرده داران امروز سینمای انقلابند!
...
نمیخواهم سیاه نمایی کنم لکن مگر سیاه نیست رنگ سینمای ما!؟
پیشنهاد میکنم اگر میخواهید از تغییرات شاخص "حیا" در سینمای ایران مطلع شوید، "ازدواج به سبک ایرانی" را حتما با خواهر و یا مادرتان ترجیحا در همین سینما فرهنگ! ببینید!!!
همین و بس...
............................................................................
یادم رفت از "خداحافظ رفیق" بگویم... یکی از مزخرف ترین فیلهایی که تاکنون دیده ام!
چه فیلمهایی بیش از اینها میتواند "معنا" را در غیر عقلائی و هپروتی بودن خلاصه کند!؟
نمیدانم...

