تبليغاتX
دیار شهود

Image and video hosting by TinyPic

  شهد «شهود» را جز آنان که با « منطق جنون » می زیند، نمی چشند و هر که اذن دخول به حریم این حرم خواند، لاجرم، قدم در « وادی طوی» خواهد نهاد و امر « فاخلع نعلیک » میشنود، یاران! مهیا باشید که زین پس تا « او » راهی نیست...

 

  

 

نمی دانم چه سری در میان است که چندی است فرصت پرداختن به موضوع مورد نظر خود را نمی یابم و هر بار علتی دست مرا می گیرد و از نوشتن باز می دارد.

نوشته های پیشین، گواه بر این مدعا هستند که حقیر هرگز در پی نقد اشخاص و مصادیق نبوده ام و همواره حداکثر تلاش خویش را مصروف نقد اندیشه ها کرده ام لکن گاهی موضوعی آنچنان گریبانم را می فشارد که راه نفس را نیز می بندد و چاره ای نمی گذارد جز نوشتن. و الا ما کجا و شرکت در بازی قدرت آقایان کجا!

بگذریم...

...

دیروز در روزنامه "تهران امروز"، ذیل عکسی از قالیباف (همان سلام دکتر!!! در انتخابات) و بدیل کاریکاتوریش، تیتری دیدم که حقیقتا سخت مرا بر آشفت.

جناب شهردار معظم تهران که ذکر حسن افاضاتشان دایره فلک را پیموده، در جمع اصحاب طنز فرموده اند که:

"حضور در جمع طنز پردازان از حضور در جبهه های جنگ نیز سخت تر است."

 

بسی با خود اندیشیدم که کدام عقل ناقصی چنین قیاس مزخرفی  را برمی تابد و این دکتر شیک پوش و خلبان نامی و نظامی دیروز، کدام استدلال را می تواند همراه این قیاس احمقانه کند!، تا بباور مخاطب بنشیند؛ و یا این را نیز باید از همان جک هایی بحساب آورد که در کلام این سیاست پیشگان گمراه بوفور یافت می شود!؟

براستی چرا باید هزینه این سخنان باب طبع ژورنالیستها و خنده های فتو ژورنالیستی، از جیب رزمندگان دفاع مقدس پرداخت شود و بار سنگین سیاست بازی این روسیاهان، بر گرده دلاور مردان فراموش شده و مهجور این روزها سنگینی کند!؟

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو...

 

مشکل این حضرات آنست که ملت را احمق فرض کرده اند.

در انتخابات ریاست جمهوری می گوید کل لباسهایش را 40 هزارتومان خریده و صحبت دیگران از تبلیغات میلیاردی اش را "بد اخلاقیهای انتخاباتی" می نامد و گمان می کند ما هنوز هم، همان انعامی هستیم که "گریه های روی صندلی داغ" اش را بحساب "نازکی طبع لطیف" بگذاریم و قربة الی الله، کرسی حکومت را به این سفلگان سپاریم.

آنچه در پی این اظهارات به ذهن متبادر می شود اینست که یا ایشان از آن قماش فرماندهانی بوده اند که از جنگ فقط فرماندهی اش را یاد گرفته بودند، آنهم در حالیکه بقول خودشان بیست سال بیش نداشته اند و صعوبت و سختی دفاع مقدس را تنها با حضور در سنگر فرماندهی لمس کرده اند!، و یا امروز مبتلا به آلزایمر حاد شده اند و گذشته و گذشتگان را بکل از یاد برده اند! ... و الا توپ مستقیم و گلوله دو زمانه دوشکا و بمبهای شیمیایی و خوشه ای و خون و ابدان تکه تکه و له شده کجا و گپ زدنهای شیرین و غذاهای چرب و نرم و افاضات انتخاباتی و خنده های گوگولی جلسات اینچنینی کجا.

البته شاید هم تند باد فتح مجدد کرسی شهرداری، عنان عقل از کفشان پرانده و موجبات قیاس اینچنینی را فراهم نموده است.

بهر حال، گمان می کنم زین پس باید منتظر باشیم هر جمله ای که بتواند موجبات افزایش تعداد رای آقایان را در انتخابات بعدی فراهم آورد، تا سه سال آینده بوفور از دهان ایشان بدر آید.

یا دهر اف لک من خلیل...

 

+  نوشته شده در روز  سه شنبه بیست و ششم دی 1385      | 

 

  

 

وقتی آسمان را قسمت می کردند،

سیاهچاله اش به تو رسید

بعدها اما

با کلی دوندگی در "بنیاد"،

یک ستاره مصنوع در آن چاله کاشتند،

گفتند: بیا این هم چشم تو!

...

وقتی عیسی

مسیحایی می دمید،

و مردگان زنده می کرد

صدای هس هس نفسهای "شیمیایی" تو را نشنید

تا در ریه هایت

بجای کپسول اکسیژن بدمد!

...

وقتی همه خوابند،

تو بیداری

و مشغول نظاره مستند "حیات وحش"

تنازع بقاء باکتریها و میکروبهای "زخم بستر"ت

و خیانتهای گلبولهای سفید،

که بالاخره کدامیک بر این سرزمین بکر "قطع نخاعی"

حکم میرانند!

...

وقتی یک لشکر آدم از حبل المتین آویزان بودند،

تا هر کدام سهم خویش از آسمان بکنند

یک فلان فلان شده ای

طنابت را برید

تا باز به این مرداب متعفن هبوط کنی...

سهم تو از آسمان،

نه باغهایی است که رودها زیر درختانش جاریند،

و نه حوریان درشت چشم

و نه سیب و گلابی و انار.

سهم تو از آن، "درد" است! همین ...

...

تو تبعید شده ای

به دنیای مدرن،

سرزمین گاوها

راستی...

چه خوب این باغچه را بیل زدی،

تا گوسفندان در مزارع سرسبزش،

بچرند،

و...

"هر روز فربه تر از دیروز"

...

بلند شو بیا روی آینه را ببین،

به یادگاری نوشته اند:

"عمرن،

نمی آیم سراغت،

امضاء، عزرائیل"!

بلند شو، بس نیست این 26 سال

که از تمام دنیا

مساحت همین یک "تخت" را بلدی!؟

...

می خواهم وکیل تو باشم،

تا صفحه "کربلای پنج" را

از کتاب تاریخ چند هزار ساله مان حذف کنم!

بگذار برای امروزیان

جز خاطرات "سرسره ناصری"

"ترکمانچای" و "کاپیتولاسیون"

هیچ نماند!

...

آهای اهالی آسمان،

این بنده خدا،

گوشه بیمارستان،

بر روی تخت،

بکدامین گناه

هنوز زنده است!؟

چرا صدایش را نمی شنوید!؟

.

.

.

.................................................

پی نگاشت:

1-      اگر تا اینجا آمدی و چشمانت خشک است، دیگر دنبال معنای "قسی القلب" نگرد!

2-      گهگداری، اگر خدا توفیق داد و وقت خالی! گیر آوردید، مرحمت بفرمایید و سری به بیمارستانها و آسایشگاههای جانبازان بزنید، ثواب بسیار دارد!

3-      پیشنهاد می کنم در عالم خیال، جوانی را تصور بفرمایید که 26 سال است روی تخت خوابیده. از سال 59، در حالیه 15 سال بیش نداشته. قطع نخاع است از گردن و ....

4-     خیلی نامردیم...

 

+  نوشته شده در روز  سه شنبه دوازدهم دی 1385      |