وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحبنظران حیرانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
...
آقای حسین حاج فرج دباغ ملقب به سروش
مقدمتا عرض می کنم، چندی بود که می خواستم مطلبکی برایت بنویسم.
آخر، می دیدم چگونه بحمدالله چپ و راست و شمال و جنوب، از قوت قلم و لطف رقمت بهره ها برده اند!
می دیدم، گونه ها از چنگال تیزت خراشیده است و دلها از دندان نیشت پاره پاره. می دیدم که مصباح یزدی را "نه فقیه و نه فیلسوف" نامیده ای و نصر را "همکار پهلوی". جوادی آملی را "جامانده در 400 سال پیش" خوانده ای و هایدگر را فیلسوف نازیها.
می دیدم فردید و شاگردانش را به باد تهمت و فحش و ناسزا گرفته ای و لاریجانی و بهمن پور و سبحانی را نیز. می دیدم تو را نه فهمی است بر دولت احمدی(ص)، و نه رحمی است بر محمود دولتی(آبادی). نه پیران فرتوت از رشحه قلم راحتند و نه جوانان ناکام از رعشه حنجره ات ایمن.
اما، دریغم می آمد که وقت گرانبها را خرج لومپن های ادیب مدرن کنم. با خود می گفتم نقّال شهیر مثنوی، حتما سری هم به "فیه ما فیه" زده و خوانده است:
"پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد. خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد. نمی دانست که از خود می رمد.
همه اخلاق بد - از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر- چون در توست، نمی رنجی؛ چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی."
لذا وقتی کلام نافذ بزرگان و توصیه برادرانه دلسوزان را در تو کارگر ندیدم، فهمیدم از بیان ناقص این حقیر نیز ترا سودی نیست!
"صم بکم عمی فهم لایرجعون".
لکن امروز که سفیهانه گمان بردی، به لطف گل آلودی عالم سیاست می توانی بزرگی کنی! و با خدوی خود، روی نکوی شمس طالع سپهر ولایت را بیالایی و نصیب خویش از این اوضاع درهم ببری، دیگر "محال عقل است و خلاف شرع، که تو را فضل و بلاغت، از چنگ عقوبت رهایی بخشد"!
ترسم از این چمن نبری آستین گل
کز گلشنش تحمل خاری نمی کنی
ساغر لطیف و بی غش و می فکنی به خاک؟
واندیشه از بلای خماری نمی کنی!
بر این باورم، سکوت ادیبان مودب و خاموشی دانشمندان مکرم در این سالها، تو را غره کرد تا عرصه را مناسب ترکتازی خود یافته و جاهلانه غریو فتح و ظفر سر دهی!
نخیر جناب روشنفکر دینی! سخت در اشتباهی.
آنانکه چشم عنایتی بر قیود اخلاقی دارند و حدود دینی، کریمانه، از مجادله با جاهلان و معامله با سفیهان و مکاتبه با هتاکان اجتناب می کنند. نه انکه ندانند و نتوانند بل،
"قد یری الحول القلب وجه الحیله و دونه مانع من امر الله و نهیه فیدعها رای العین بعد القدره علیها و ینتهز فرصتها من لا حریجه له فی الدین"
بگذریم...
این هرزنامه اخیرت را که خطاب به مولایم خامنه ای عزیز نوشته بودی خواندم.
از خود پرسیدم چه شده است که فرومایگان مدعی، زبانشان درازی پیشه کرده و از پس نقاب علم و فلسفه، سیاهی درون هویدا کرده و سر مستانه در کوی و برزن، آوای دروغ و دغل و کینه و خشم و نفرت سرداده اند!؟
چه شده است که عابدان "خدای پلورالیست" باز، خرقه نیرنگ بر تن کرده و از " درد دین داشتن و درس دین دادن" می گویند!؟
چه شده است آنان که منافقانه، در هدم اساس دینداری و بنای مسلمانی تلاش وافر دارند، "ناله به درگاه سلطان عالم" می برند و با تکیه بر حمایتهای بی دریغ دنیای کفر، لب به شکوه از یگانه حکومت "الله" در جهان می گشایند!؟
دموکراسی پرستی و "وااسلاما" گفتن!؟ نشستن در دامان خسرو پرویز و قیصر، و مرثیه ثرایی برای "آبروی خدا" و "دیانت و نبوت"!؟ همنشینی با رومیان و همزبانی با رسول الله (ص)!؟ "عروسی خونین" را به وقایع ایران نسبت دادن و غمض عین از جنایات بی بدیل اصحاب دموکراسی و میلیتاریسم دهشتناک آنان!؟
از "قبح مشاهده این حکومت مجاهده" بردن و "طلعت مکروه و هیات ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون" حکومت فرادینی را تطهیر کردن!؟
با خرابات نشینان ز کرامات لافیدن و از "ایمان راستین" گفتن و از"صدق سینه مردان راستگو و آب دیده پیران پارسا" و " دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان"!؟
آخر الامر هم "لا حول کنان دستهای تغابن بر یکدگر همی مالیدن" و از "قحط سال عدالت و فضیلت" نالیدن!
بر خود نهیب زدم...
این چه سوالاتی است!؟ مگر "من"، "تو" را نمی شناسم!؟ مگر "ما"، "شما" را نمی شناسیم!؟ سوابقت را نمی دانم!؟ مگر مقدمه "علم چیست فلسفه چیست" را نخوانده و سخنانت را نشنیده ام!؟ مگر نمی دانم از چون تویی سخن شفاف طلبیدن و "مدارا و مدیریت" خواستن آرزویی محال است، که مکرر در مکرر به عین الیقین دیده ام چگونه سیاه و سفید و زرد و سرخ را دریده ای!
مگر تو را نمی شناسم!؟ تو را و آن تلمیحات مزخرف مکتوب، که نقابی است بر کراهت ظاهر و دنائت باطن.
تو همانی که گاه جنگ بر طبل علم کوفتن و گاه صلح بر سبیل سخنوری راندن؛ هنگام انقلاب، انقلابی شدن و هنگام روشنفکری، روشنفکر شدن را خوب بلدی.
نیک می دانی چگونه از ابزار دینی و مذهبی و عرفانی در جامعه ی "متوسطان دیندار" بهره بگیری و پروژه پروتستانتیزه کردن، که بگمانت تنها راه رسیدن به آرمان مألوف "لیبرال دموکراسی" است را پیش ببری.
و البته دینی نوشتن و "فرادینی" آرزو کردن از همان هنرهایی است که تنها در طایفه شما روشنفکران یافت می شود و مابقی خلق الله از این طنازی ها بی بهره اند. خصوصا روشنفکران دینی که مولود تناقض اند! تناقضی که دشمنانشان مذعن و دوستانشان معترف اند. برغم انکار تو، که چندین سال است برای یافتن مصداق "کوسه ریش پهن" مجاهدانه می کوشی!
"الی الله اشکوا من معشر یعیشون جهالا، و یمیتون ضلالا. لیس فیهم سعلة ابور من الکتاب اذا تلی حق تلاوته و لا سعلة انفق بیعا و لا اغلی ثمنا من الکتاب اذا حرف عن مواضعه و لا عندهم انکر من المعروف و لا اعرف من المنکر..."
جناب سروش
من حساسیت تو را درک می کنم.
همان حساسیتی که باعث شد این نامه را خطاب به خامنه ای عزیز بنویسی و آن یکی را به دولت آبادی نگون بخت، و ناجوانمردانه، از هر چه فحش و ناسزا و هتک و ناروایی که در چنته داشتی، خروار خروار در سطور آن پراکنده کنی و از شکستن اندک شأن علمی و فلسفی هیچ پروا نکنی!
همان حساسیتی که تو را بر آن داشت بی محابا دروغ بنویسی و دغل ببافی و تهمت بزنی و مرثیه خونبار و اشک آور! از وقایع اخیر بسرایی و شاعر پیشگی کنی و پشمینه پوشی و تند خویی!
بگمانم، اینروزها که رسانه های غربی، برایت به تصویر سازی توفان درونی این رژیم! می پردازند، هول برت داشته که نکند نظامی که خود روزی مدافعش بودی و در رثای شهدایش قلم می زدی، سرنگون شود و تو در همان مدینه فاضله دموکراتیک یا "فرادینی" همچون امروز سرت بی کلاه بماند.
آخر، ارج و قدری بلند در آن حکومت موهوم، محتاج پیشینه ای شفاف! است که نداری! پس باید برای اعلام برائت از این حکومت سنگ تمام می گذاشتی.
لذا در روز روشن، آیه ای از قرآن را به سرقت بردی و بهتانی عظیم بر "شجره طیبه الهی" بستی و هیچ شرم نکردی!
جسارت را به وقاحت آلودی و شاعران عزیز متعهد را به بی شعوری و مداحان را به مزدوری مذمت کردی!
آتش خشم و نفرت خود را نثار همه دلبستگان این نظام الهی کردی و زخم زدی و دریدی و نمک پاشیدی!
برغم افاضات پوچ صراطهای مستقیمت، ردای داوری برتن کردی و مهر سعادت بر سیاهه اشقیا زدی و بر لوح دل مومنان، انگ شقاوت چسباندی!
در این ارذل العمر، هوسهای کور و آرزوهای دور و رویاهای کودکانه ات را نمایاندی و خود را از "نسلی کامکار" دانستی که می خواهید "زوال استبداد دینی" را جشن بگیرید!
آری، همه این هزلیات برای این بود که شاه بیت مرقومه ات را که سالها از بیانش طفره می رفتی بیاوری:
"از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم."
تقبل الله!!!
این قصه عجب شنو از بخت باژگون
ما را بکشت یار به انفاس عیسوی!
جناب دباغ
ناشیانه گمان برده ای که این ها تو را به خواسته ات می رساند. اشتباه کردی. خود را شناساندی. کافیست سری به کامنتهای ذیل نامه ات به دولت آبادی در سایت همفکرت، "هم میهن" و یا "ایرانیان انگلستان" بیندازی تا میزان محبوبیتت در بین همان "زاهدان پارسای دموکرات و مجاهدان سبز حکومت فرادینی" نمایان گردد.
چه خوب شد که چنین کردی!
چه خوب شد که نقاب نفاقت بر افتاد و سر درونت فاش شد تا دیگر "شیخ اصلاحات" که در هر دو دوره انتخابات از او حمایت کردی، نتواند مزورانه شعار "احیای ارزشهای دوران امام" را با توسل به نام امثال تو فریاد کند.
چه خوب شد با ادبیات آنچنانی ات که بحمد الله، انقلابی و ضد انقلابی، ولایتی و ضد ولایتی و دوست و دشمن، همه و همه را فیض داده و می دهد، طعم تلخ "حکومت اخلاقی"ات را که "می خواهد آزادی را ارج نهد"، به دیگران چشاندی! و همه معنای "تحمل و مدارا و آزادی و اخلاق" شمایان را کاملا درک کردند!
چه خوب شد که افسانه آن دخترک "عاطفه امام" و داستان "ترانه موسوی" موهوم و آن دیگری، شهیده زنده ی جنبش سبز "سعیده پور آقایی"- که مصادیقی از اکاذیب متعدد شمایند- مبنای مدعیاتت قرار دادی تا میزان عقل و تدبیر و کفایت و درایتت بیش از پیش نمایان شده و قضاوتت نزد مردم عادلانه تر جلوه نماید!
نگار من چو درآید به خنده نمکین
نمک زیاده کند بر جراحت ریشان
خدا را شکر کرسی حکومت، بدست شما کینه توزان فحاش و قلم بدستان هتاک نیست و الا به تاسی از همبستران غربی ات، بنام دموکراسی و لیبرالیزم و تولرانس، از بکار گیری توپ و تانک و بمبهای اورانیومی و هیدروژنی هم ابا نمی کردید، منتهی قربة الی الدیموقراطی!
نکته آخر هم درباره "جنبش سبز"...
که چون هرزه ها، هر روز من باب تبرّک، شویی برایش کشف می شود!
تا کنون که شمرده ام، تو و مسعود رجوی و شیمون پرز و اوباما و نتانیاهو و سارکوزی و کلینتون و خاتمی و موسوی و کروبی و منتظری و صانعی و آتئیست ها و سلطنت طلبان و توده ایها و عده ای سرمایه دار شکم سیر و جوانان منحرف شمال شهری و بعضا جاهلان فریب خورده، مجاهدانه! زیر علمش سینه می زنید!
توده ایها برای ایران کمونیستی می جنگند، و سلطنت طلبها برای بازگشت پسر پهلوی گوربگور، و شما برای دموکراسی سکولار یا همان حکومت فرادینی، و کلینتون و سارکوزی و اوباما برای استعمار دوباره، شیمون پرز و اولمرت برای جلوگیری از حذف از روی نقشه و موسوی و کروبی و خاتمی و صانعی برای احیاء ارزشهای امام و انقلاب! و دیگران نیز هر کدام، متاع درخور خویش از این آشفته بازار مکاره می برند. مبارکتان باشد.
دیگران را رها می کنم ولی بیادت می آورم که تو در انتخابات، بارها بر موسوی و طرز فکرش تاختی و به حمایت از کروبی تمام قد ایستادی و سخن گفتی. حتی در آن کمدی مشهور انتخاباتی اش، با عنوان "هنوز هم می پرسید چرا کروبی!؟" به ایفای نقش پرداختی و تصویرت برای جلب آراء رتبه پنجم! انتخابات از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد و لذا ربطی به "انتخاب سبز موسوی" نداری که امروز فاتحانه دم از آرای او می زنی!
این بسیار جالب است که شما روشنفکران دینی!، با اینهمه محبوبیت در سطح ایران!، میلیونها مردم غیرتمند طرفدار نظام مقدس جمهوری اسلامی و جوانان مومن و مردان متقی و زنان شجاع را که در نماز جمعه و جماعات و عید فطر و روز قدس و... برغم همه مشکلات و نارسایی ها و دشمنی ها، دلیرانه می آیند به هیچ می انگارید و بر شور و شعور آنان رذیلانه می تازید.
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نکاهد
در پایان متذکر می شوم، حقیقتا برای من این صحنه های عجیب و اتفاقات غریب و داستانهای مضحک، عجیب و غریب و مضحک نمی نماید.
می دانم معرکه ای بپاست و در سویی، غرب و شرق و چین و روسیه و امریکا و اسرائیل و تو و رجوی و سلطنت طلبان و دموکراسی پرستان و بقیه آنان که نامشان رفت ایستاده اید، زیر بیرق سبز شیطان. دیگر سوی "حزب الله" اند و مردمی ساده و بی تکلف، کفاش و بقال و بنا و کارمند و کارگر، مظلومین و محرومین و مستضعفان که نه دستشان به بی بی سی و سی ان ان می رسد و نه می دانند توییتر چیست و فیس بوک کدام است! نسبت این دو گروه را به هم، اگر ارباب رسانه ها و جراید مدرنتان به شما اجازت دهند، در راهپیمایی روز قدس به تمام قد می توانی ببینی.
"الیوم تواقفنا علی سبیل الحق و الباطل، من وثق بماء لم یظمأ"
بدبخت آن معدود کسانی که "ثبات قدم از سفله" می جویند و آخرتشان را به دنیای شما دونان می فروشند!
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و ديگر نمیکنم
باغ بهشت و سايه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نيست برادر نمیکنم
پیر مغان حکایت معقول می کند
معذورم ار محال تو باور نمی کنم
و السلام لاهله
------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
۱- نامه سروش به مقام معظم رهبری
http://www.drsoroush.com/Persian/By_DrSoroush/P-NWS-13880619-JashneZevaleEstebdadeDini.html
۲- خشم سروش از دولت آبادی - سایت هم میهن
http://www.hammihannews.com/news/3463
۳- سروش: گاهی چراغ دین دود می زند - سایت ایرانیان انگلستان
www.iranianuk.com/article.php?
۴- سروش در مصاحبه با روز: فلسفه هيچگاه اينقدر سياسی نبوده است (۱۰/۱۱/۸۴)
البته این صفحه از روی سایت سروش حذف شده!
۵- افاضات جناب روشنفکر دینی در مورد مناظره هم بسیار شنیدنی است. فعلا دسترسی به اینترنت پر سرعت ندارم. اما در اسرع وقت آپلود می کنم ان شاء الله

