تبليغاتX
دیار شهود - "اهالی دل"

Image and video hosting by TinyPic

  شهد «شهود» را جز آنان که با « منطق جنون » می زیند، نمی چشند و هر که اذن دخول به حریم این حرم خواند، لاجرم، قدم در « وادی طوی» خواهد نهاد و امر « فاخلع نعلیک » میشنود، یاران! مهیا باشید که زین پس تا « او » راهی نیست...

 

هر روز، لابلای آدمیانی که در صف نان و بقالی و پمپ بنزین و محل کار و کوچه و خیابان می بینم، لختی به چشمانشان خیره می شوم، تا شاید در سجع کلام و یا برق نگاه، یا حتی نگاشته بر جبینشان، نشانی از دیار عشق و شهود بیابم.

گاه با برخی همکلام می شوم و گاه، می نشینم و ساعتها به تمام موضوعات بحثهایشان گوش می کنم. احساس می کنم من از ایشان و دنیایشان بیگانه ام.

اینجا سخنان تنها، حول و حوش قیمت ملک و زمین و ماشین و برد و باخت استقلال و پرسپولیس و این اواخر، سهمیه بندی بنزین و سهام عدالت و طرح نقدی کردن یارانه ها می چرخد.

اینجا از صبح تا شب کار می کنند و دروغ می گویند، تملق می گویند و می شنوند و اوقات فراغتشان را با جکهای ترکی و لری و کردی پر می کنند، البته اگر راه گناهی باز نباشد!

اینجا آدمها در "امروز" می زیند و "فردا" را در صفحات باقیمانده تقویمها می جویند. اینجا آدمهایی می زیند که دنیایشان به کوچکی ماشین مدل بالا و خانه بالاشهر است و کت و شلوار هاکوپیان است!

من از اینجا بیگانه ام. من اصلا زبان ایشان را نمی دانم. کلام همان کلام است، آری، لکن زبانشان مفهوم نیست.

من اهل یک وادی دیگرم. نمی دانم به اینجا تبعید شده ام و یا چگونه مرا اینجا آورده اند.

من نشان اهالی دل را می خواهم و اینجا، کسی نیست که مرا بدانها حوالت دهد. اینجا کسی هیچ نشانی را، جز آنچه در نقشه تهران و حومه آمده نمی داند!

من نشان اهالی دل را می خواهم.

همانان که آسمان به عطر نفسشان معطر می شود و زمین از ترنم بهاریشان سیراب. همانان که در آسمان شهیرند و در زمین گمنام. همانان که من و دیگران، از ثمرات وجودشان بهره ها می بریم و لکن نه نامشان را می شنویم و نه یادشان می کنیم. همانان که محرمان اسرار این عالمند و ملائک در وصفشان "انی اعلم مالاتعلمون" شنیده اند.

کسی سراغی از ایشان ندارد!؟

...

"مرامنامه اهل دل"  را می گشایم، دیوان حضرت لسان الغیب:

ای پیک راستان خبر یار ما بگو

احوال گل به بلبل دستانسرا بگو

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور

با یار آشنا سخن آشنا بگو

بر هم  چو می زد آن سر زلفین مشکبار

با ما سر چه داشت زبهر خدا بگو

هر کس که گفت خاک ره دوست توتیاست

گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

آنکس که منع ما زخرابات می کند

گو در حضور پیر من این ماجرا بگو

گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود

بعد از ادای خدمت عرض دعا بگو

هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر

شاهانه ماجرای گناه گدا بگو

بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان

با این گدا حکایت آن پادشا بگو

جان ها ز دام زلف چو بر خاک می فشاند

بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو

جان پرور است قصه ارباب معرفت

رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو

حافظ گرت به مجلس او راه می دهند

می نوش و ترک رزق ز بهر خدا بگو

.

.

.

 

+  نوشته شده در روز  جمعه نوزدهم مهر 1387      |